مادر بودن را مشق مي كنم

سه سال و 4 ماه-شروع آموزش شنا

کاملیا گل قشنگم..... اونقدر گفتی و اصرار کردی  و خواستی تا بالاخره موفق شدی که من راضی کنی که کلاس شنا ثبت نامت کنم.جلسه اول رو دیروز رفتیم و تو خیلی راحت با بازوبند می تونستی روی آب بمونی و دست و پا بزنی...مربی ات که راضی بود و گفت استعدادت خوبه و زود یاد می گیری.حالا البته عجله ای ندارم.هفته ای یه بار می برمت تا هم کیف کنی و هم آموزش ببینی...خودم خوشحالم که شروع کردی چون می بینم که چقدر علاقه داری...همیشه پیروز و سلامت باشی  
25 دی 1395

توقع در دوستی

کاملیا گل قشنگم ناراحتی و دلخوری وقتی پیش میاد که از یکی توقع داری،روش حساب خاصی باز کردی،بعد میبینی اونقدر که تو بهش اهمیت میدی و براش انرژی می ذاری اون برات انرژی نمی ذاره.به خواسته هات توجه نمی کنه بعد فقط به یه نتیجه ی رسی برای  انکه از کسی ناراحت نشی،برای اینکه دلت نشکنه،از هیچ کس توقعی نداشته باش. ما فقط مسیول رفتارهای خودمون هستیم و نمی تونیم رفتارهای دیگران رو پیش بینی کنیم. اگر دوستی می کنی،محبت می کنی،بی توقع باش تا خودت راحت تر باشی. ضمن اینکه سعی کن آدم ها رو اشتباه نگیری همه ارزش مهر و محبت و دوستی رو ندارن عزیزم
21 شهريور 1395

آماده شدن برای تولد

کاملیا گل قشنگم 31 شهریور رفتیم شمال و 10 شهریور برگشتیم. امروز 21 شهریور و چهار روز دیگه تولد تو دختر مهربون و شیرین زبون و بازیگوش من.امسال برات خیلی برنامه دارم.امیدوارم همونی بشه که من دلم می خواد. از امروز کاراش رو شروع می کنم. خیلی کار دارم و ایده و طرح توکل به خدا ببینیم چطور میشه امیدوارم بهت خوش بگذره
21 شهريور 1395

اسباب کشی در دو سال و ده ماهگی

بالاخره ام قورباغه مون رو قورت دادیم و تصمیم نهایی رو گرفتیم و جا به جا شدیم. بهتره اصلا از اول شروع کنم. سال 87 که ما زندگی مون رو شروع کردیم و سرنوشت جزیره کیش رو برامون انتخاب کرد(خودمون انتخاب نکردیم) بخت با ما یار بود و خدا کمک کرد و تو خونه ای متعلق به شرکت بود و مبلمان مختصری داشت زندگی مون رو شروع کردیم.همون سال اول کمی از کمی و کسری ها رو خریدیم و کم کم وسایل خودمون رو با وسایل شرکت جایگزین کردیم.اما از اونجاییکه که همه این وسایل با فاصله زمانی خریده شده بود هیچ سنخیتی با هم نداشت و همیشه از دیدن خونه های مرتب و جهیزیه های دیگران غبطه می خوردم (انکار نمی کنم) تصمیم گرفتیم همه چی رو از نو شروع کنیم مخصوصا اینکه از لحاظ مالی دیگ...
31 تير 1395

2 سال و ده ماهگی

روزها می گذره و تو بزرگ و بزرگ تر میشی و حرف هات برام عجیب تر.به خودم می گم این همون دختر کوچولوی من که حتی نمی تونست درست شیر بخوره ، حتی نمی تونست یه تکون کوچیک به خودش بده.حالا وقتایی که میرم تو اتاق ات سریع دنبالم میای و می گی مامان چرا رفت تو اتاقم؟چرا اجازه نگرفتی؟لباس هات رو تو ماشین می بینی می گی مامان چرا اجازه نگرفتی از من و لباس هام و گذاشتی تو ماشین.مامان چرا کلیپس من رو چرا زدی. کلا این مقوله حریم خصوصی و اجازه برات خیلی مهم که البته آموزش های من نتیجه عکس داده.همیشه ازت خواستم وقتی به وسایل دوستات دست می زنی باید اجازه بگیری .وقتی وارد اتاق مامان و بابا می شی باید اجازه بگیری و .... حالا تمام اون ها دونه دونه تحویل خودم م...
31 خرداد 1395

اندر باب غذا خوردن کودکان

نمی دونم من مادر بی خیالی هستم یا برخی از مادرها خیلی حساس وقتی تو پارک می بینم مادری یه کاسه پلو و خورشت سرد و ماسیده دستشون و به بچه طفل معصوم حین بازی و بدو بدو غذا می دن و التماس می کنن همین یه قاشق تموم ولی بازم دنبالش می دوان و می گن آفرین این یکی رو هم بخور........طقل معصوم مثل زهرمار این غذای ماسیده که جلوی گربه بریزی رو نمی خوره با زحمت و به عشق بازی قورتش می ده.آخه مادر عزیز شما خودت وقتی میدویی می تونی غذا بخوری .یه کمی فکر دستگاه گوارش اون کودک دلبندت باش.فکر معده اش،حس غذا زدگی که ممکن یه عمر درگیرش کنه و .... شاید هم فکر کنید حتا بچه بد غذاست و مادر بیچاره مجبوره.اما من اینجوری فکر نمی کنم چون از ظاهر هر بچه ای میشه فهمید...
6 ارديبهشت 1395

دو سال و هفت ماهگی

کاملیا .گل قشنگم روزها و ماهها می گذره و تو روز به روز بزرگ تر و عاقل تر می شی.از آغوش گرمت و بوسه های آبدارت لذت می برم. بعد از سفر نوروزی حرف زدنت هم خیلی خوب راه افتاد.اما هنوز بعضی کلمات رو خیلی جالب و ناز ادا می کنی.عشق بله گفتن ها و باشه گفتن هات هستم. این روزها خیلی خسته ام.نمی دونم چطور شد که فکر بچه دوم با اون همه شوق و ذوقی که داشتم از سرم پرید. به خودم می گم به جای یه مادر خسته و عصبی و کلافه برای دو فرزند بهتر یه مادر بهتر برای تو باشم. شاید هم به خاطر سن و سالم.کاش می شد تو زودتر به دنیا اومدی.زودتر ازدواج می کردم.الان 35 سالم اصلا انگار جند سال از زندگی عقبم. نمی دونم چند سال دیگه که بزرگ شدی از خوندن نوشت...
26 فروردين 1395

دخترک من در دو سال و 4 ماهگی

کاملیا گل قشنگم کلی شعر بلده.بیشتر رنگها رو می شناسه از یک تا 10 به انگیسی و فارسی می شمره جیش و پی پی اش رو می گه بدقلقی می کنه می خواد مستقل بشه و خودم خودم اش همش بلند همش بغل می خواد دوست داره گیتار و ساز دهنی بزنه عاشق موسیقی رقص رو دوست داره نقاشی رو تمایلی نداره خیلی عاقل  و فهمیم و مودب ادبیات خوبی داره و ..................
22 دی 1394