مادر بودن را مشق مي كنم

1

اولین دیدار ما و فندق

دیروز اولین سونو رفتم.در حالی که همسر مهربان بالای سرم بود.و کاملیا دور تخت می چرخید و بازیگوشی می کرد.یه دفعه صدام کرد .مامانی...نگاهش کردم دیدیم سرش رو به زور بالا کشیده تا بهم لبخند بزنه.منم خندم گرفت.شکم تکون خورد و دکتر گفت خانوم تکون نخور....1 سانت و سه میل،7 هفته و سه روز و خدا رو شکر همه چی اکی....یه فندق کوچولو بودی.دست کاملیا رو گرفتم وشروع کرد به سوال کردن مامان آمپول زدی؟درد داشت؟نه مامان جون امپول نبود معاینه بود.درد نداشت.... روزهای شیرینی در انتظار ماست.به زودی دستان تو در دستان من است و من افتخار مادر شدن تو را پیدا می کنم.
18 آبان 1395

خبری در راه است

می آیی آهسته بدون اینکه انتظارت رو کشیده باشم حتی آماده نیستم ولی شور و شعفی تمام وجودم روو فرا گرفته و فقط از خدا قوت و صبر می خوام
29 مهر 1395

یه قدم به جلو

رفتم تست پاپ اسمیر و آزمایش کلی دادم برای اقدام به بارداری مونده کار دندون که خودش پروژه پیچیده ای عکس از فک که تمام عصب ها توش باشه تا مثل دفعه قبل اسیر نشم. چقدر استرس دارم استرس همراه با شوق فعلا شهامت اش نیومده،شاید ماه بعد،بعدتر،بعدتررررررر کوچولوی نازم این رو بدون برای تو هم به اندازه اومدن کاملیا شوق و ذوق دارم
28 آبان 1394

فرزند دوم در اما و اگر

خیلی خسته ام از خیلی چیزها...... دارم به این نتیجه می رسم داشتن فرزند دوم مستلزم داشتن یه رابطه عالی بین زن و شوهر ، سلامتی،صبر و حوصله،خونه بزرگ تر،وضع مالی خیلی خوب و ..... و من در خودمون همه این فاکتورها رو نمی بینم.... آوردن یه موجود کوچولوی دوست داشتنی وقتی نتونی خوشبختش کنی چه لزومی داره؟ هر چند نداشتنش هم برام یه عمر حسرت میاره چون با تمام وجود می خوامش... وقتی فکر می کنم چند ماه پیش با چه ذوقی کریر و روروئک و گهواره و بقیه وسایل  کاملیا رو بسته بندی کردیم و گذاشتیم برای بعدی،می گم تو این چند ماه چه اتفاقی افتاد که این قدر دلسردم کرد؟   ...
30 ارديبهشت 1394

دلم بی صبرانه تو رو می خواد

فرزند دومم می خوام این و بدونی تو کش و قوس بزرگ شدن کاملیا،تو سختی هاش،شب بیداری هاش،گریه هاش،پوشک و دندون و بد غذایی و ....دلم بی صبرانه تو رو می خواد.دارم روزها رو می شمرم تا کاملیا بزرگ تر بشه و بتونم تو رو داشته باشم . می خوام این رو بدونی تو میای نه برای اینکه کاملیا تنها نباشه ، نه برای اینکه دلم بخواد یه پسر داشته باشم ، نه برای اینکه با داشتن یه فرزند احساس خطر کنم... تو میای برای اینکه می خوامتتتتتتتت با ذره ذره وجودم.می دونم دنیا به تو نیاز داره ، جای تو با هیچ چی پر نمیشه جز با وجود خودت......... از الان دوست دارممممممممممممم،فرزندم
11 آبان 1393

اندر احوالات فرزند دوم

باورم نمیشه بعد اون بارداری سخت با ویار وحشتناکی که داشتم و سرکلاژ و استراحت مطلق و نه ماه حبس در یه خانه 60 متری و تنهایی و ....و بعدش سختی های بچه داری و شب بیداری و واکسن و کولیک و دندون و .... دارم به فرزند دوم فکر می کنم ........................ اوضاع خونه به هم ریخته ، انگار بمب زده بهش.نیاز دارم یه گونی بردارم و بخشی از وسایل کمد و قفسه ها رو توش بریزم و بذارم کنار سطل آشغال.خونه در حال منفجر شدن.اما اصلا وقت نمی کنم. دیروز کاملیا سرما خورد و اینم شد قوز بلای قوز...... یعنی ورود فرزند دوم یعنی فاجعه........... اما انگار علییرغم همه اینها یه چیزی ته قلبم اونو بی صبرانه می خواد...... به این می گن پوست کلفت ...
12 خرداد 1393
1