مادر بودن را مشق مي كنم

1

شبدر چهارپر

تو دانشگاهی که مقطع کاردانی رو می خوندم پر بود از شبدر .شنیده بودم اگه کسی شبدر چهار پر رو پیدا کنه و باهاش آرزو کنه برآورده میشه.تمام مدتی تحصیلم وقتی کلاسامون تموم می شد ،تو مسیر دانشکده تا خوابگاه دنبال شبدر چهار پر بودم. و بالاخره یه روز پیداش کردم.روزهای خوبی نبود.خیلی تنها بودم.از خدا خواستم مردی رو قوی و محکم و مهربان که در کنارش احساس امنیت و آرامش کنم. و وقتی وارد دوره کارشناسی شدم عشقم رو پیدا کردم و  بعد چند سال با هم ازدواج کردیم. امروز هفت سال از ازدواجمون می گذره و من مثل روز اول و حتی بیشتر دوستش دارم و بهش عشق می ورزم.تو تمام این سال ها کنارم بود و من با بودنش احساس امنیت و آرامش می کردم. اما حالا که بزرگتر ش...
26 بهمن 1394

خرید به سبک مجردی

با همسر و فرزند رفتیم پرلامارکت،اونا رفتن شهر بازی و با کالسکه خرید یه ساعتی تو فروشگاه شتم با دقت بین برندهای مختلف خرید می کردم.تاریخ مصرف و تولید ها رو چک می کردم، قیمت ها...سبدم کاملا پر شده.سریال شهرزاد رو هم برداشتم.حساب کردم و سه تایی رفتیم گوشت خریدیم. موقع برگشت خواستیم نون بخریم.من و کاملیا تو ماشین نشستیم و موسیقی گوش می کردیم. مرد جوانی رو دیدم ، از ظاهرش فهمیدم که کارگر.یه بغل نون لواش داشت و یه کیسه پلاستیکی گوجه ، وارد سوپرمارکت شد و تخم مرغ ورداشت...با خودم گفتم چقدر امشب املت بهشون می چسبه، دلم املت اونارو خواست ...
7 بهمن 1394

دلم می خواد بخونم

یه چیزی مثل خوره افتاده به جونم.می خوام ادامه تحصیل بدم اما به هر دری می زنم نمیشه.من اینجا تو جزیره دسترسی به هیچ چی ندارم.برای خوندن تو گرایش مود علاقه ام باید رفت و آمد کنم که نمیشه.اصلا بعد این همه سال دوری از مقاومت صالح و بتن و فولاد و مکانیک خاک که هیچ چی ازشون یادم نمیاد ، می تونم بخونم؟ حس یه برکه رو دارم که آب توش مونده و گندیده.کارهای تکراری ، نه تخصص تازه ای نه مهارتی نو. همش همون کارهای تکراری ، همون روزهای تکراری خدایا من باید چی کار کنم.چرا گیر افتادم.چرا راهی برای رها شدن از این بن بست پیدا نمی کنم     پا نوشت:فعلا نمی خوام برای دومی اقدام کنم،حال حوصله ویار و سردرد و بی حالی رو با وجود کاملیا و خو...
1 بهمن 1394

حج ات مقبول حاج جواد

حدود 10-12 سالمون بود سرشار بودیم از شور و هیجان و شوق برای تجربه های تازه.اون زمان پارک و سینما و اسکیت و ...مثل الان مرسوم نبود یا اگر هم  بود ما از اون قشر نبودیم.من و مهدیه(دوست و دختر همسایه) تمام اوقات فراغتمون تو مسجد محل و کلاس های که اونجا برگزار می شد می گذروندیم.جوونی به اسم آقا جواد که اونموقع حدود سی سال داشت و البته متاهل بود مسیول برگزاری این کلاس ها بود.بعد کلاس هم تو حیاط مسجد بازی می کردیم.بیشتر وقت ها وقت نماز مغرب و عشا چادر و چاقچول می کردیم و می رفتیم نماز، اونم برامون یه بای بود البته و تو نماز کنار هم می نشستیم و وسطاش خنده مون می گرفت از هر چیز کوچیکی حتی به گفتن والضالین پیشنماز...بعد نماز صدای دعای فرج آقا جو...
23 مهر 1394

چند ثانیه عزاداری

یه وقت هایی آروم می شینی و به چیزها  و کسایی که از دستشون دادی و  عزیزانی که هستن و می ترسی از دستشون بدی فکر می کنی و آروم آروم اشک می ریزی و سبک می شی.............. انگار همه نیاز دارن گاهی برای دلشون عزاداری کنن....
1 شهريور 1394

کنیز بی جیر و مواجیب

خیلی خسته شدم دیشب به همسر می گفتم دلم می خواد تو و کاملیا رو بزارم و از دستتون فرار کنم شدم کنیز بی جیر و مواجیب شما خودم پس چی کلی برنامه برای 94 داشتم کلی کتاب می خواستن بخونم زبان یاد بگیرم ولی هیچ چی فقط دارم می شورم و می بپزم و می سابم همییییییییییییییییییییین
24 تير 1394

بهانه های ساده خوشبختی

سال ها نماز خوندم اما حتی یه بار تو سجاده ام گل یاس نذاشتم حال نمی کنم سجاده ام رو باز کنم و چادر سفیدم رو بذارم و با عشق بخونم سریع چادر دم دستی رو ور می دارم و یه مهر از جا مهری و تند تند نماز می خونم واقعا این نماز هول هولی چه فایده داره به عشق نا تمام ما جمال یار مستغنی است......... روزی چند لیوان چای می خورم چون عاشق چای خوردنم. اما  سال هاست بدو بدو تو دم دست ترین استکان دسته دار معمولی می ریزم و هیچ وقت حال نکردم فنجان و نعلبکی چینی خوشگلم رو از کابینت بیارم بیرون و توی اون چای بریزم و حالش رو ببرم... چرا نمی تو نیم از بهانه های ساده خوشبختی نهایت استفاده رو ببریم.   ...
9 خرداد 1394

تو اگر دوست می خواهی...

مدت هاست دلم که می خواد یه دوستی داشتم که می تونستم باهاش برم گوشه یه کافه بشینم و به جای اینکه مجبور باشم عصا قورت داده بشینم و یه لبخند مصنوعی به لب داشته باشم و مرتب سرم رو به نشانه تایید تکون بدم و تعارف تیکه پاره کنم، آرنجم رو بذارم رو میز و دستم بذارم زیر چونه و چشمام به فنجون باشه و با بی حالی شکلات داغم رو هم بزنم و باهاش بی تکلف گپ بزنم ، اونم بدون اینکه راهکار بده نصیحت کنه و حرف الکی بزنه دستاش رو بذاره رو دستام و فقط گوش بده..... جای نگرانی نیست، همه چی زندگیم آروم و خوب،همه چی سر جاش..... فقط مدت هاست که بی دوست موندم
2 خرداد 1394

فرزند دوم در اما و اگر

خیلی خسته ام از خیلی چیزها...... دارم به این نتیجه می رسم داشتن فرزند دوم مستلزم داشتن یه رابطه عالی بین زن و شوهر ، سلامتی،صبر و حوصله،خونه بزرگ تر،وضع مالی خیلی خوب و ..... و من در خودمون همه این فاکتورها رو نمی بینم.... آوردن یه موجود کوچولوی دوست داشتنی وقتی نتونی خوشبختش کنی چه لزومی داره؟ هر چند نداشتنش هم برام یه عمر حسرت میاره چون با تمام وجود می خوامش... وقتی فکر می کنم چند ماه پیش با چه ذوقی کریر و روروئک و گهواره و بقیه وسایل  کاملیا رو بسته بندی کردیم و گذاشتیم برای بعدی،می گم تو این چند ماه چه اتفاقی افتاد که این قدر دلسردم کرد؟   ...
30 ارديبهشت 1394

بی خیال ضررش می شم

وقتی تو مهمونی ها و تولدها می بینم کاملیا چه جوری دو لوپی می پره رو پفک و با تمام توان سعی می کنه بیشتر گیرش بیاد به خودم می گم چه اشکالی داره هر از چند گاهی یه بسته پفک تو خونه باز کنم  و سه تایی با هم بخوریم و شاد بشیم و حال کنیم. بی خیال ضررش.............................................
30 ارديبهشت 1394