مادر بودن را مشق مي كنم

1

عزیزم روز میلادت مبارک

عزیز دلم ساعت 9:05 صبح و من هر لحظه که به لحظه تولدت نزدیک می شم  هیجانزده تر و مشتاق تر می شم. یک سال گذشت و هر لحظه اش از تمام سالهایی که نبودی برام بارزش تر و شیرین تر و دوست داشتنی تر بود. انگار زندگی من با تولد تو آغاز شد . من با تو متولد شدم . با تو آغاز کردم  و با تو بزرگ می شم. چقدر خوش گذشت چقدر خوب بود. پارسال اینموقع من تو اتاق عمل بودم و منتظر به دنیا اومدنت، بهترین روز زندگیم ، قشنگ ترین روز .... چقدر بزرگ شدی.دیگه تو اون دختر 2900 گرمی نیستی. دد و ب ب و  ن ن  و م م می گی . اشخاص دور و برت رو می شناسی از عمو و خاله و تارا و رضا و مهدی و محسن و پرهام و ....حیوون ها رو می شناسی ...
24 شهريور 1393

یک شب سخت

دیروز خیلی روز شلوغی بود.یعنی اونقدر کار داشتم و کار کردم که  داشتم هلاک می شدم. اپیزود اول : ساعت 12 شب مثل جنازه تو حموم داشتم موهام رو شونه می کردم تا برم بخوابم.کاملیا ساعت 10 خوابیده بود ولی زهی خیال باطل و سرنوشت چیز دیگری برام  رقم می زد. تو حموم صدای کاملیا و آقای پدر رو شنیدم سراسیمه اومدم بیرون.سریع بغلش کردم و م م  رو گذاشتم تو دهنش و آرزو کردم که کاش هوشیار نشه.اما کار از کار گذشته بود.خانوم کاملیا شیرش رو خورد و به من نگاه کرد، ازاون نگا ههای بیا حالا بازی کنیم.محل ندادم و چشماهام رو بستم ولی شروع کرد و جیغ و دست و هوراااااااااااااااا.... من داشتم دیوونه می شدم.تقریبا یه قطره از انرژیم باقی مونده ب...
27 مرداد 1393

11 ماهگی

کاملیا گل قشنگم 11 ماه گذشت و از امروز روزشمار روز تولدت آغاز میشه.اون روز قشنگ،آن لحظه شگفت انگیز،قشنگ ترین روز زندگیم....هر وقت خسته و درمونده می شم، چشمام رو می بندم و اولین دیدارمون رو مرور می کنم.تمام خستگی هام جاش رو با لبخند عوض می کنه.اون پاهای کوچولو،اون دستای ناز،اون گریه دوست داشتنی و صورت قشنگت ، چقدر خوشحالم که اون لحظه بیهوش نبودم. چه انتظار شیرینی بود ، انتظار برای شنیدن اولین گریه ات  در حالی که آیه نور رو زیر لب زمزمه می کردم................ این روزها در حال بر نامه ریزی برای اولین جشن تولدت هستم . تمی که انتخاب کردم رنگین کمون....کم کم خریدام رو انجام می دم و تو فتوشاپ رو ریسه ها و کلاه  و .... کار می کنم....
23 مرداد 1393

دستان خالی من و هلال باریک رمضان

هلال ماه باریک و لاغر شده و من دستانم خالی تر از هر رمضانی که تا به حال گذرانده ام. نه روزه ای ، نه قرآنی ، نه مسجدی ، نه..... فقط پختم و شستم و سرویس دادم. چقدر دلم می خواست برم مسجد و کنار بقیه مردم بشینم و عبادت کنم. اما نمی شد...(ایشالله سال دیگه) بابای مهربان روزه دار است و وقتی روزه دار است خیلی مهربان نیست. خیلی خسته شدم.واقعا دوست دارم زودتر تموم بشه. انگار یه گوشه زندگیم گیر افتادم. این روزها نگهداری از فندق هم سخت تر شده.چهاردست و پا خودش رو به هر چیز خطرناک و ممنوعه ای می رسونه.... تا 30 ثانیه ازش غافل می شی یه بلایی سر خودش میاره. خیلی خسته شدم.درست که از لحظه لحظه بزرگ شدنش لذت می برم.از در آغوش گرفتن ...
31 تير 1393

پنجشنبه های دوست داشتنی

ساعت 10 صبح پنجشنبه است.من به اندازه یکسال کار لیست کردم تا بعد از ظهر انجام بدم. لباس ها رو بشورم،ملحفه هارو بشورم،جارو بکشم،فرش شو،کابینت ها مرتب بشه،برای ناهار فردا فکری کنم، به خودم برسم........... انگار انرژی ام هزار برابر میشه.خودم رو آماده می کنم برای اینکه فردا صبح که تو آغوش من بیدار می شی همه چی مرتب باشه و فقط با هم بازی کنیم و خوش بگذرونیم. 2 ساعت دیگه تو بغلمی و تا شنبه صبح با هم می مونیم. چقدر دلم برات تنگ شده. دوستت دارم
12 تير 1393

بیماری روزئولا

کاملیا ؛ گل قشنگم پنجشنبه گذشته صبح با یه تب خفیف از خواب بیدار شد . فکر نمی کردم اون قدر سختی بکشی. 3 روز تمام تب داشتی ، تب بالا ، حتی به 41 هم رسید.اصلا غذا نمی خوردی.همش تو بغلم بودی.خیلی سخت گذشت.روز 4 بود که دونه ها زد بیرون ، بلهههههههههههه.روزئولا............. عزیزم خیلی اذیت شدی.دیگه ریز برات نمی نویسم................ فقط نتیجه این بیماری این شد که  بهم خیلی وابسته شدی..امیدوارم که این وابستگی دایمی نباشه. بیماری روزئولا (roseola infantum) این بیماری یکی از بیماریهای نسبتا شایع کودکان است و علت آن ویروسی بنام اچ اچ وی شش میباشد این بیماری بیشتر در فصل بهار و تابستان دیده میشود و کودکان اغلب بین 6 تا 24 ما...
7 تير 1393

2 تیر-دندون بالا سمت راست

عزیزم وسط اون همه بیماری و تب ( روزئولا (به انگلیسی: Roseola ) )  دندون بالات ، سمت راست، 2 تیر جوونه زد. حالا یاد گرفتی مرتب دندون بالایی رو به پایینی می سابی. صورتت دیدنیه وقتی این کار رو می کنی. ...
7 تير 1393