مادر بودن را مشق مي كنم

1

اولین دیدار ما و فندق

دیروز اولین سونو رفتم.در حالی که همسر مهربان بالای سرم بود.و کاملیا دور تخت می چرخید و بازیگوشی می کرد.یه دفعه صدام کرد .مامانی...نگاهش کردم دیدیم سرش رو به زور بالا کشیده تا بهم لبخند بزنه.منم خندم گرفت.شکم تکون خورد و دکتر گفت خانوم تکون نخور....1 سانت و سه میل،7 هفته و سه روز و خدا رو شکر همه چی اکی....یه فندق کوچولو بودی.دست کاملیا رو گرفتم وشروع کرد به سوال کردن مامان آمپول زدی؟درد داشت؟نه مامان جون امپول نبود معاینه بود.درد نداشت.... روزهای شیرینی در انتظار ماست.به زودی دستان تو در دستان من است و من افتخار مادر شدن تو را پیدا می کنم.
18 آبان 1395

هفته هفتم

انگار حالم از زمان بارداری کاملیا بهتره.ذایقه ام هم فرق داره....البته هنوز کمی زود، امیدوارم همین جوری بمونم و بدتر نشم................
13 آبان 1395
1