مادر بودن را مشق مي كنم

1

حج ات مقبول حاج جواد

حدود 10-12 سالمون بود سرشار بودیم از شور و هیجان و شوق برای تجربه های تازه.اون زمان پارک و سینما و اسکیت و ...مثل الان مرسوم نبود یا اگر هم  بود ما از اون قشر نبودیم.من و مهدیه(دوست و دختر همسایه) تمام اوقات فراغتمون تو مسجد محل و کلاس های که اونجا برگزار می شد می گذروندیم.جوونی به اسم آقا جواد که اونموقع حدود سی سال داشت و البته متاهل بود مسیول برگزاری این کلاس ها بود.بعد کلاس هم تو حیاط مسجد بازی می کردیم.بیشتر وقت ها وقت نماز مغرب و عشا چادر و چاقچول می کردیم و می رفتیم نماز، اونم برامون یه بای بود البته و تو نماز کنار هم می نشستیم و وسطاش خنده مون می گرفت از هر چیز کوچیکی حتی به گفتن والضالین پیشنماز...بعد نماز صدای دعای فرج آقا جو...
23 مهر 1394

اولین شعر مهد کودک

    پاییز اومد دوباره         برگا شدن ستاره     ستاره طلایی            زرد و سرخ و حنایی    آمد باد شبانه           برگا رو دانه دانه       از شاخه ها جدا کرد    توی هوا رها کرد 
21 مهر 1394

سبزه نازه دخترم

این روزها براش می خونم و اون آخرش رو برام می گه: دخترم دخترم سفیده سفید، نه نه نه سرخ و سفید، نه نه نه گندم تازه دخترم سبزه نازه دخترم سبزه بهاره، دخترم همتا نداره دخترم مثل بهاره، سبزه صد تا بهار می ارزه ...
21 مهر 1394

زبان کاملیا 2

لابیا=کاملیا لی کی=کلید ای یاخ=خیار ای با=بخواب لابی=باب اسفنجی بابا نام نام=بابا کامران مامان لی لی=مامان نیلی  
15 مهر 1394

یه شب نا آروم

وقتی ولایت مامان بودیم یه شب از خواب بیدار شدی و به شدت گریه می کردی.می گفتی سرلاک می خوام اما کاملا مشخص بود که فقط بهانه است.منم تسلیم شدم و رفتم تا برات آماده کنم و تو همچنان جیغ می زدی و اشکات سرازیر بود. کاسه سرلاک رو ازم گرفتی و با عصبانیت پرت کردی.لبات به حالت بغض و گریه بود و صورت ات پر از اشک بهم نگاه می کردی اما دیگه جیغ نمی زدی.می دونستی کارت اشتباه بوده و منتظر عکس العمل من بودی.نگاه ات کردم خدایا باید چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نشستم و دستام رو باز کردم.اومدی تو آغوشم.حرفی نزدم و فقط بغلت کردم و و بوسیدمت و  به رختخواب برگشتیم و آروم تو آغوشم خوابیدی .
8 مهر 1394

شیر لطفا

کاملیا گل قشنگم از بعد یکی سالگی ات شیر شبانه ات رو قطع کردم و بعد 15 ماهگی هم کلا شیر مادر رو و از اون زمان با نی شیر پاکتی کوچیک بهت می دم. اما هنوزم بعضی شب ها بیدار می شی و بهانه شیرپاکتی رو می گیری و اغلب من مقاومت می کنم و بهت نمی دم اونم به خاطر دندون هات. ساعت 5 صبح بود که صدام کردی مامان نیلی مامان نیلی خودم رو به اتاق ات رسوندم لطفا شیر بده... مگه می تونستم بگم نه مامان الان شب...وقت شیر نیست گفتم باشه عزیزممممممممممممم قربون لطفا گفتن ات بشم
8 مهر 1394
1