مادر بودن را مشق مي كنم

فرزند دوم در اما و اگر

خیلی خسته ام از خیلی چیزها...... دارم به این نتیجه می رسم داشتن فرزند دوم مستلزم داشتن یه رابطه عالی بین زن و شوهر ، سلامتی،صبر و حوصله،خونه بزرگ تر،وضع مالی خیلی خوب و ..... و من در خودمون همه این فاکتورها رو نمی بینم.... آوردن یه موجود کوچولوی دوست داشتنی وقتی نتونی خوشبختش کنی چه لزومی داره؟ هر چند نداشتنش هم برام یه عمر حسرت میاره چون با تمام وجود می خوامش... وقتی فکر می کنم چند ماه پیش با چه ذوقی کریر و روروئک و گهواره و بقیه وسایل  کاملیا رو بسته بندی کردیم و گذاشتیم برای بعدی،می گم تو این چند ماه چه اتفاقی افتاد که این قدر دلسردم کرد؟   ...
30 ارديبهشت 1394

بی خیال ضررش می شم

وقتی تو مهمونی ها و تولدها می بینم کاملیا چه جوری دو لوپی می پره رو پفک و با تمام توان سعی می کنه بیشتر گیرش بیاد به خودم می گم چه اشکالی داره هر از چند گاهی یه بسته پفک تو خونه باز کنم  و سه تایی با هم بخوریم و شاد بشیم و حال کنیم. بی خیال ضررش.............................................
30 ارديبهشت 1394

یه کتاب دیگه خوندم

تو تعطیلات کتاب جای خالی سلوچ محمود دولت آبادی رو خوندم و چقدر لذت بردم.البته داستان بسیار تلخی بود از فقر مردم روستایی در زمان پهلوی اول و بی رحمی انسان ها نسبت به هم وقتی چیزی برای خوردن نباشه.وقتی که فقر باعث میشه مادر چشمش رو روی سرنوشت دخترش ببنده و برادر به برادر رحم نمی کنه........... واقعا قلم زیبایی داشت آقای دولت آبادی دلم می خواد کلیدر رو هم بخونم ولی اصلا همت نمی کنم که طولانی ترین رمان ایرانی رو با ده جلد کتاب شروع کنم.   ( بی کار سفره نیست و بی سفره، عشق. بی عشق، سخن نیست و سخن که نبود، فریاد و دعوا نیست، خنده و شوخی نیست؛ زبان و دل کهنه می شود، تناس بر لب ها می بندد، روح در چهره و نگاه در چشم ها می خشکد، دست ه...
3 ارديبهشت 1394

شغلی که مرخصی و استراحت ندارد

قرار بود عصر برم دندانپزشک تا دندون عقل شکسنته ام رو بکشه . بعد از ظهر مایع ماکارونی آماده کردم و با خودم گفتم شب همسر زحمت آبکش کردن ماکارونی و دم دادن رو می کشه. با هزار مکافات دندونم رو کشید و باباش پیشنهاد داد که کاملیا رو ببره پارک تا من برم خونه استراحت کنم. رفتم خونه و رو تخت دراز کشیدم و تمام فکرم این بود که کاملیا که اومد چی بخوره؟حتما بیاد گشنه است... پا شدم و ماکارونی رو دم دادم و کاملیا و باباش اومدن و براشون کشیدم و رفتم رو مبل دراز کشیدم. همسر دلسوزانه گفت چرا برای خودت سوپ نپختی؟ با خودم فکر کردم اگه جای من ، اون بود ، من براش سوپ می پختم و بهش می رسیدم و قطعا اونم از جاش تکون نمی خورد. چقدر خوب می شد ما هم م...
3 ارديبهشت 1394
1