مادر بودن را مشق مي كنم

گشت و گذار تنهایی

کاملیا،گل قشنگم همیشه آرزو می کردم یه فرصتی پیش بیاد و تو رو بذارم یه جای مطمئن و به جای برداشتن ساک بچه پر از دامپر و حوله و بیسکوییت و شیر و  لباس اضافه و دستمال مرطوب و ....یه کیف کوچیک کمری وردارم و برم برای خودم با آرامش بگردم.تا اینکه تو عید فرصتش پیش اومد.از طرف دوستم ناهار دعوت شدم به رستوران بام تله کابین.جایی که کلی ازش خاطره داشتم. ساعت 12 تو با بابابزرگ و دخترخاله ات رفتی پارک و منم رفتم سر قرار.اول رفتم سینما 6 بعدی و بعد رفتیم به ارتفاعات کوه ایمیلی و یه ناهار خوشمزه خوردیم.تمام اونجا برام خاطره بود.یاد روزهایی می افتادم که اونجا فقط سیمان / آجر و سنگ بود و من با برگه های نقشه و متر و ...در  دخمه هاش می چرخیدم. ...
29 فروردين 1394

ما برگشتیم

چقدر زود گذشت،چقدر حرف دارم،چقدر دور بودم گاهی اونقدر حرف ها زیاد میشه که بهتر خلاصه اش کنیم و ازش بگذریم 14 اسفند با کاملیا رفتم شمال و تصمیم گرفتم حسابی استراحت کنم و خوش بگذرونم و تا 19 فروردین اونجا بودم. کاملیا هم حسابی تغییر کرده خیلی از کلمات رو می گه و تلاش می کنه که حرف بزنه. به شکل کاملا مشهودی اجتماعی و علاقه به ارتباط با دیگران داره و ارتباطش با مردها بهتر از زن هاست. اونجا بودیم خیلی دلتنگ بابا بود و هر جا عکس اش رو میدید می گفت بابا بابا.... واکسن 18 ماهگی رو هم همون جا زدیم و خیلی براش سخت و دردناک بود. علاقه عجیب و غریبی به توپ داره و به عروسک علاقه ای نشون نمی ده.هر چیز گردی می بینه شوت می کنه و بازی می ...
26 فروردين 1394
1