مادر بودن را مشق مي كنم

بازم زلزله

اپیزود اول: ساعت 4:09 بامداد با تکان های شدید خونه از خواب پریدم.همسر دستام رو گرفته بود و می کشید  و من هم مقاومت می کردم . میخواستم کاملیا رو ور دارم.نمی دونم چرا کاملیا یادش رفته بود...به زور تونستم بگم ولم کن می خوام بچه رو بگیرم... اپیزود دوم: همسر من رو ول کرد و کاملیا رو سریع ورداشت  و از اتاق بیرون دوید . کاملیا بیدار شد و شروع کرد به گریه کردن.صدای گریه کاملیا ازم دور می شد... اپیزود سوم: با ترس خودم رو چسبوندم به دیوار اتاق خواب و همونجا چمباتمه زدم و صورتم رو تو دستام گرفتم و شروع کردم به گریه...صدای گریه کاملیا می اومد اپیزود چهارم: اوضاع آروم شده بود.همسر کاملیا بغل بالای سرم بود  و ...
22 آبان 1393

دلم بی صبرانه تو رو می خواد

فرزند دومم می خوام این و بدونی تو کش و قوس بزرگ شدن کاملیا،تو سختی هاش،شب بیداری هاش،گریه هاش،پوشک و دندون و بد غذایی و ....دلم بی صبرانه تو رو می خواد.دارم روزها رو می شمرم تا کاملیا بزرگ تر بشه و بتونم تو رو داشته باشم . می خوام این رو بدونی تو میای نه برای اینکه کاملیا تنها نباشه ، نه برای اینکه دلم بخواد یه پسر داشته باشم ، نه برای اینکه با داشتن یه فرزند احساس خطر کنم... تو میای برای اینکه می خوامتتتتتتتت با ذره ذره وجودم.می دونم دنیا به تو نیاز داره ، جای تو با هیچ چی پر نمیشه جز با وجود خودت......... از الان دوست دارممممممممممممم،فرزندم
11 آبان 1393

خدایا مادر شدن رو از هیچ زنی دریغ نکن

اولین بار تو سالن انتظار دکتر زنان دیدمش.تازه دوقلوهام رو از دست داده بودم. چادرش رو سفت  با دستش گرفته بود و مستاصل به نظر می اومد .سنش 35-36 می زد.با خودم گفتم باهاش سر صحبت رو باز کنم تا زمان سریع تر بگذره.ازش پرسیدن بچه داری؟خیلی صادقانه جواب داد من بچه دار نمی شم.جا خوردم،حداقل می گفت در حال درمان نازایی هستم برام قابل قبول تر بود.یه برگه  سونو دستش بود ، پرسیدم برای چی اومدی دکتر؟گفت چند تا آمپول زدم حالا دو تا تخمدان هام دارن منفجر می شن.برگه رو خوندم ، هر کدوم از تخمدان ها بیشتر از 10 تا فولیکول ریز  درشت داشت.با اطلاعات ناقصی که داشتم حدس زدم که که دوز آمپول ها براش زیاد بوده ، و با این وضعیت نباید اقدام کنه،قبل از من...
10 آبان 1393

صدای خوش دست و پاهات

این روزها با شوق و ذوق ، با عشق به چهار دست و پا رفتنت نگاه می کنم . وقتی که دنبالت می کنم و تو  تمام نیروت رو تو دست و پاهات جمع می کنی و فرارمی کنی  و من دنبالت با هیجان می گم:بگیرمت؟؟بگیرمت؟؟ تو هم با جیغ فرار می کنی ، می گم خدایا این مرحله هم داره تموم میشه...چقدر دلم برای صدای دست پاهات رو پارکت تنگ میشه... وقتایی که تو اتاق هستم و صدات می کنم ...اولش سکوت...بعد می گم کاملیا م م می خوری؟صدای دست و پاهات میاد که با هبجان می خوای خودت رو بهم برسونی... خدایا چقدر دلم تنگ میشه برای تماشای کاملیا از پشت سر که چهار دست و پا میره و گاهی میشینه و به عقب نگاه می کنه... چند روز پیش بردمت تو حیاط مسجد - همون مسجدی که بدون ک...
3 آبان 1393

پاپا-تی تی

کاملیا،گل قشنگم عزیزم بیشتر از دو هفته هست که می تونی دو سه تا قدمی برداری و خودت رو به آغوشمون برسونی...... تا بهت می گیم کاملیا پاپا کن بیا بغلم، دستات رو به زمین می ذاری و باسنت رو بلند می کنی و رو پاهات می مونی و تلوتلو خوران می آی طرفمون و خودت رو می ندازی تو بغلمون. عاشق راه رفتنتم..عاشق تلاشی که می کنی. آرزو می کنم برات که گامهات همیشه در مسیر موفقیت و درستی و راستی باشه گل قشنگممممممم
1 آبان 1393
1