مادر بودن را مشق مي كنم

1

یک شب سخت

دیروز خیلی روز شلوغی بود.یعنی اونقدر کار داشتم و کار کردم که  داشتم هلاک می شدم. اپیزود اول : ساعت 12 شب مثل جنازه تو حموم داشتم موهام رو شونه می کردم تا برم بخوابم.کاملیا ساعت 10 خوابیده بود ولی زهی خیال باطل و سرنوشت چیز دیگری برام  رقم می زد. تو حموم صدای کاملیا و آقای پدر رو شنیدم سراسیمه اومدم بیرون.سریع بغلش کردم و م م  رو گذاشتم تو دهنش و آرزو کردم که کاش هوشیار نشه.اما کار از کار گذشته بود.خانوم کاملیا شیرش رو خورد و به من نگاه کرد، ازاون نگا ههای بیا حالا بازی کنیم.محل ندادم و چشماهام رو بستم ولی شروع کرد و جیغ و دست و هوراااااااااااااااا.... من داشتم دیوونه می شدم.تقریبا یه قطره از انرژیم باقی مونده ب...
27 مرداد 1393

میریم مسافرت

جمعه همین هفته میریم شمال.......هوراااااااااااااااااااااا. خیلی خسته ام.می رم خوش بگذرونم و کاملیا بدم به خاله هاش و برای خودم آزاد و رها باشم. یه 20 روزی نیستم. شاید آپ نکنم ولی نظرات رو می خونم. دعا کنید هواپیمامون سقوط نکنه تولد هم همون جا برگزار میشه........ عکس هاش رو می ذارم حتما ...
27 مرداد 1393

11 ماهگی

کاملیا گل قشنگم 11 ماه گذشت و از امروز روزشمار روز تولدت آغاز میشه.اون روز قشنگ،آن لحظه شگفت انگیز،قشنگ ترین روز زندگیم....هر وقت خسته و درمونده می شم، چشمام رو می بندم و اولین دیدارمون رو مرور می کنم.تمام خستگی هام جاش رو با لبخند عوض می کنه.اون پاهای کوچولو،اون دستای ناز،اون گریه دوست داشتنی و صورت قشنگت ، چقدر خوشحالم که اون لحظه بیهوش نبودم. چه انتظار شیرینی بود ، انتظار برای شنیدن اولین گریه ات  در حالی که آیه نور رو زیر لب زمزمه می کردم................ این روزها در حال بر نامه ریزی برای اولین جشن تولدت هستم . تمی که انتخاب کردم رنگین کمون....کم کم خریدام رو انجام می دم و تو فتوشاپ رو ریسه ها و کلاه  و .... کار می کنم....
23 مرداد 1393
1