مادر بودن را مشق مي كنم

مامان دلش تنگ میشه،یادت باشه

در آغوشم معصومانه شیر می نوشی . نگاهت می کنم نگاهم می کنی آروم زیر گوشت می گم:وقتی بزرگ بشی، وقتی خانوم بشی،وقتی از مامان دور بشی...دلم برای این روزات خیلی تنگ می شه...... چشام پر اشک می شه و تو همچنان شیر می نوشی و به چشمام نگاه می کنی.....
29 خرداد 1393

نظر مامان سها و نی نی کوچولو

مامان سها و نی نی کوچولو   اونقدر قشنگ نوشتی که دلم نیومد متن زیبات تو قسمت نظران بمونه با اجازت اینجا می ذارم تا همه بخونن......   سلام گلم یادم میفته خودم و با سها که کوچولو که جای کفشاش رو مانتوم مونده بود بعضی وقتا دستم پر وسیله ... یه وقتایی برای اینکه سریع از خیابون رد شدم بدو بدو می کردم ... یه وقتایی برای زودتر رسیدن به بچه ام کلی از مسیر سر کار تا مهد رو میدویدم ... همیشه رو شونه هام جای تفش بود لباسام پر از لکه ... که با وجود کار و بچه داری نمی شد تند تند شست ... چه شبایی که تب کرد نخوابید ... چه روزایی که با خندش بهمون انرژی داد چه وقتایی که سر کار همه حواسم پیش او بود چه وقتایی که خوابم میومد ولی با انگ...
26 خرداد 1393

بر سَر ِ آنم که گر ز دست برآید.....

بر سَر ِ آنم که گر ز دست برآید   دست به کاری زنم که غصه سر آید بگذرد این روزگار تلخ تر از زَهر   بار دگر روزگار چون شِکَر آید بلبل عاشق! تو عمر خواه, که آخِر   باغ شود سبز و شاخ ِگل به بَر آید صبرو ظفر, هر دو دوستان قدیمند   بر اثر ِ صبر نوبت ِ ظفر آید صالح و طالح متاع خویش نمایند   تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. خلوت دل نیست جایِ صحبتِ اضداد:   دیو چو بیرون رود فرشته درآید! بر در ِاربابِ بی‌مروتِ دنیا   چند نشینی که...
25 خرداد 1393

آلرژی و اسپری :-(

کاملیا گل قشنگم دکتر بهت دو تا اسپری داد.مامان شرمنده ام که این میراث رو برات گذاشتم..... آلرژی باید تا 10 روز اسپری سالبوتامول و یه اسپری فلیکسوتاید  استفاده کنم برات. بمیرم برات که کلافه شدی از بس سرفه کردی و آبریزش داری. ...
20 خرداد 1393

یه مادرشاغل و ساده

از آنجائیکه تو این مملکت هر ساختمان کوچیک و بزرگی تبدیل به دانشگاه شده و مملکت پر شده از دانشجوهایی که با دانشجوهای زمان ما فرق زیادی دارن طبقه بالای مهد کاملیا هم دانشگاه آزاد  و من هر روز در حالی که یه ساک بچه رو دوشم و گلم تو بغلم و با یه مقنعه مشکی کج و کوله رو سرم و یه صورت که فقط شسته شده از جمع دانشجویان شیک و تر و تمیز با صورت های آرایش کرده و موهای رنگ کرده و ناخن های لاک زده عبور می کنم و آقای همسر ما رو با نگاه بدرقه می کنه.با خودم فکر می کنم چی فکر می کنند وقتی من رو می بینند؟! البته خیلی خوشحالم که جای اون ها نیستم.... دیروز یه خانومی گفت :گناه داره بچه رو میارید مهد!!!!!!!!! آخه به تو چه؟؟؟؟ من برای این...
19 خرداد 1393

لطفا بچه تان را بغلی کنید

از همون روزهای اول یه گوشم رو در کردم یه گوشم رو دروازه.... -بچه ات رو بغلی نکنی یه وقت!!!!! -چرا اینقدر بغلش می کنی تو غریبی اذیت می شیا!!!!!!! -بذار گریه کنه بغلش نکن ، عادت می کنه هاااااااااااا!!!!!!!!!!!!! تصمیم خودم رو گرفته می کردم.می خواستم هر موقع خواست بغلش کنم. با خودم فکر می کردم چقدر مگه طول می کشه؟نهایتش 2 سال....خب بغلش می کنم.حتما از لحاظ روحی نیاز داره که می خواد. الان که کاملیا نه ماهش شده، خیلی مستقل شده.ساعت ها خودش رو زمین می شینه بی آنکه اعتراضی کنه.احساس امنیتی که می کنه خیلی عجیبه.خیلی راحت بغل هر غریبه ای میره و از اینکه از آغوشم جدا بشه دچار استرس نمی شه.از همون هر وقت رو زمین یا تخت می ذاشتم و به م...
19 خرداد 1393

اندر احوالات فرزند دوم

باورم نمیشه بعد اون بارداری سخت با ویار وحشتناکی که داشتم و سرکلاژ و استراحت مطلق و نه ماه حبس در یه خانه 60 متری و تنهایی و ....و بعدش سختی های بچه داری و شب بیداری و واکسن و کولیک و دندون و .... دارم به فرزند دوم فکر می کنم ........................ اوضاع خونه به هم ریخته ، انگار بمب زده بهش.نیاز دارم یه گونی بردارم و بخشی از وسایل کمد و قفسه ها رو توش بریزم و بذارم کنار سطل آشغال.خونه در حال منفجر شدن.اما اصلا وقت نمی کنم. دیروز کاملیا سرما خورد و اینم شد قوز بلای قوز...... یعنی ورود فرزند دوم یعنی فاجعه........... اما انگار علییرغم همه اینها یه چیزی ته قلبم اونو بی صبرانه می خواد...... به این می گن پوست کلفت ...
12 خرداد 1393

حسودی می کنم

به نظرم میاد بابا تو رو بیشتر از من ، اصلا بیشتر از همه دوست داره.... وقتایی که ازش می پرسیدم منو بیشتر دوست داری یا مامانت؟ جواب می داد اصلا قابل قیاس نیست ،تو رو یه جور دوست دارم و مامانم رو یه جور دیگه... حالا یه سوال انحرافی می پرسم : مامانت رو بیشتر دوست داری یا کاملیا رو..جواب، قاطعانه می گه کاملیا... بهت حسودی می کنم جای مامان رو کم کم گرفتی وقتی می خواد بره سر کار و من مثلا خوابیدم،صداش رو می شنوم که آروم می گه عزیزممممممممممم سرم رو از زیر پتو میارم بیرون ملتمسانه نگاهش می کنم می گم با من بودی؟؟؟؟؟ هر دو می خندیم می گه آره عزیزممممممممم با تو بودم. ...
3 خرداد 1393

مشهد ....

كامليا تو آغوشم آرام گرفته بود و من آروم تو شبستان حرم مطهر راه مي رفتم و با آقا نجوا مي كردم؛ آقا يادته دفعه قبلي كه اومدم چقدر دلشكسته بودم ،چقدر تو حرمت گريه كردم،چقدر بهت التماس كردم،چقدر باديدن هر مادري كه نوزادش بغلش بود حسرت خوردم.... حالا من برگشتم ،دخترم تو بغلم،آوردم پابوست... ديگه چي مي تونم ازت بخوام،يعني تا چه حد مي تونم خود خواه باشم....   يا امام رضا من براي زني كه با آغوش خالي اومده حرمت دعا مي كنم... يا امام رضا من براي تمام بيماراني كه اومدن حرمت دعا مي كنم... من براي دختران پاكي كه اومدن حرمت دعا مي كنم...   من براي دوستانم دعا مي كنم من براي خانواده ام،مادرم،پدرم،خواهران نازنينم دعا...
1 خرداد 1393
1