مادر بودن را مشق مي كنم

1

من مادرم

كامليا،گل قشنگم ٢٨روزه بودي،تو فرودگاه رفتم در كانتر،گفتم آقا (دخترم) بليط نداره.... دخترم...دلم قيلي ويلي رفت...حس مي كردم همه كسايي كه منتظرن تا چمدونشون رو تحويل بدن نگاهم مي كنند و با خودشون مي گن چقدر با شكوه اين خانم مادر...- البته اينطور نبود در اصل-خيلي احساس غرور مي كردم.از اينكه مادر هستم،يه حسي شبيه روزهاي اول ازدواج كه آدم فكر مي كنه همه دارن به حلقه اش نگاه مي كنند ... چقدر خوشحالم مادرم من مادر شدم. خدا يا شكرت........
30 فروردين 1393

خدایا نمی تونم خونه بمونم

فروردین هم تمام شد و من هنوز پرستار پیدا نکردم......... دلم برای کارم ، برای میزم ، برای اینکه مرتب به تلفنم زنگ بزنند ، برای اینکه بگم در اسرع وقت انجام می دم،  فعلا وقت ندارم ، تو برنامه می ذارم ... اصلا صادقانه بگم بعد از هفت سال کار ،  دلم برای اینکه خانم مهندس صدایم کنن تنگ شده. اصلا خانه ماندن من چه فایده ای داره وقتی هنوز هم آخرشب من در حال وبلاگ نویسی ام در حالی که رو اپن آشپزخانه پر از وسایل جا به جا نشده است؟ حداقل اگه تو مدت خونه موندنم یه غذای خوب پخته بودم ، خونه مثل دسته گل بود و ... دلم نمی سوخت من از خونه داری اصلا خوشم نمیاد. می خوام برم سر کار.... نمی خوام یه مادر خانه دار باشم.....  ...
30 فروردين 1393

آش دندونی قبل از در آوردن اولین مروارید

کاملیا ، گل قشنگم تو ولایت مامان ، به پیشنهاد خواهر بزرگتر تصمیم گرفتیم برات آش دندونی بپزیم و به چند نفری هم گفتیم تا بیاین دور هم باشیم. طبق رسم  قیچی ، خودکار ، آینه ، قرآن جلوی شما گذاشتن.هر چی ورداری شغلت در رابطه با اون وسیله می شه.یکی گفت قیچی ور داره جراح می شه ، خاله بزرگ گفت خدا نکنه، منم تو دلم گفتم نه جراح نه ... برخلاف اکثر بچه ها که سریع یه وسیله ای رو با دستپاچگی ور می دارن ، تو با تعجب به همه نگاه می کردی و به وسایل...بالاخره دست کردی خودکار خوش رنگ آبی رو ورداشتی........ به بابا پیام دادم گه دخترمون خودکار ور داشت. جواب داد دخترمون استاد دانشگاه می شه. من لبخند براش فرستادم.بعد دوباره پیام داد نکنه معلم کلاس ا...
30 فروردين 1393

عصر جمعه

کاملیا ، گل قشنگم مامان ازت ممنونم............. در تمام 5 سال زندگی مشترک با آقای پدر ، جمعه عصر رو کامل آقای پدر خواب بودن و من با این استدلال که تنها عصری که می تونه راحت بخوابه از اصرار به ساحل رفتن منصرف می شدم. و منتظر میشدم تا هر موقع از خواب سیر شد بیدار شه و اغلب دیگه  شب می شد و ساحل نیلگون رو تو  روز ازدست می دادیم. حالا عصر های جمعه تو بیدار می شی و شروع می کنی به کشیدن موی بابا ، گوش بابا ، بینی بابا... و من مشغول کارهای خونه ام.کارهام تموم می شه و بر می گردم تو اتاق....... بابا داره باهات بازی می کنه. من : زنبیل رو ببندم بریم ساحل چای و شیرینی ... بخوریم. بابا : سکوت من : پس دارم وسایل رو جمع می کنم.......
29 فروردين 1393

سال نو مبارک

کاملیا،گل قشنگم تاخیر مامان رو ببخش عزیزم. شلوغی های قبل عید و و مسافرت نوروزی و بیماری تو ...... باعث شد نتونم وبلاگ رو آپ کنم. البته مفصل برات تو دفترت نوشتم.الان خدا رو شکر خوب شدی اما هنوز سرفه می کنی. اما عید بهمون خیلی خیلی خوش گذشت البته بعد فراری که دو تایی از ولایت بابایی داشتیم.6 فروردین رفتیم ولایت مامانی و با خاله ها و پسر خاله ها و دختر خاله و عموها و دایی و زن دایی و مامان بزرگ و بابابزرگ حسابی خوش گذروندیم و اگه هوا اینقدر سرد نبود و تو مریض نمی شدی بیشتر هم خوش می گذشت........دلم خیلی برای همشون تنگ شده. این روزهاخیلی سرگردونم.پرستارت بی وفایی کرد و دیگه نیومد و تمام تلاش های مامان برای پیدا کردن پرستار خوب و مطمئن ...
28 فروردين 1393

می نویسم تا خوانده شوم

برخلاف خواهر گلم که می گه به نوشته های قدیمی اش می خنده من می گم کاش به نوشتن ادامه داده بودم.اصلا کاش اونموقع هم برای نوشتن حرفهای عاشقانه وبلاگ داشتم. یه زمانی وقتی چیزی می نوشتم تو هفت در قایمش می کردم تا کسی نخونه.مثل یه راز بود. اما حالا می گم نوشته ای که خونده نشه چه ارزشی داره؟ من عوض شدم؟زمونه عوض شده؟یا اصولا دیگه چیزی برای پنهان کردن ندارم؟؟؟؟؟ دیگه تصمیم گرفتم جزئیات مربوط به بزرگ شدن کاملیا رو تو دفترش بنویسم و اینجا جایی باشه برای ثبت تجربیات مادرنه و حرف های دل........  
28 فروردين 1393
1