مادر بودن را مشق مي كنم

چه حس خوبی

پدر و دختر خوابیده اند............... منم یه استکان چای زنجفیل دستم ، با باقلوا ....تلویزیون روشن و تو اینرنت دارم می چرخم قرار نیست به کسی سرویس بدم .. . . زندگی بهتز از این نمیشه....زندگیییییییییییییییییییییییییییی
25 اسفند 1392

6 ماهگی

کاملیا گل قشنگم به همین زودی 6 ماه گذشت........................... امروز واکسن 6 ماهگی ات رو زدی و الان که ساعت 11:45 شب، خوابیدی در حالی که یه کم تب داری.قطره استامینوفن رو هم نخوردی . منم بیدار نشستم و روزهایی رو که گذشت رو مرورمی کنم.عکس های روز تولدت رو نگاه می کردم چقدر دلم برای اون روز تنگ شده.بهترین روز زندگیم.......فیلم ها رو نگاه می کنم و دلم میگیره.از الان دلم تنگ شده وای به چند سال دیگه......... امروز پرستارت هم خداحافظی کرد و رفت.وقتی بغلت کرد تا بوست کنه گریه کرد.دلم گرفت خیلی....حس کردم شاید اونم به تو یه حس مادرانه پیدا کرده...چقدر سخت بچه ای رو از مادرش جدا کنن.اصلا نمی دونم چرا هیچوقت فکر نمی کردم که اونم دوست داشته ...
24 اسفند 1392

خوشبخت باش دخترم

کاش همه یاد بگیریم : "کاش ﻭﻗﺘﯽ ﺑﭽﻪ ﻫﺎﻣﻮﻥ ﻣﯿﺮﻥ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺑﻬﺸﻮﻥ ﺑﮕﯿﻢ :ﻋﺰﯾﺰﻡ ﻣﻦ ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﯽ ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻡ ﺗﻮ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﺻﻼ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻧﻤﺮﻩ ﻫﺎﺗﻮ 20 ﺑﮕﯿﺮﯼ ﺟﺎﯼ 20 ﻣﯽ ﺗﻮﻧﯽ 16 ﺑﮕﯿﺮﯼ ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺩﻭﺭﺍﻥ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻭ ﮐﻮﺩﮐﯿﺖ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮ . ﺍﺯ "ﺗﺮﯾﻦ " ﭘﺮﻫﯿﺰ ﮐﻦ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺟﺎﯾﯽ ﻫﺴﺖ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﺭﻭ ﺑﺎ ﮐﺴﯽ ﻣﻘﺎﯾﺴﻪ ﻧﮑﻨﯽ ﺣﺘﯽ ﻧﺨﻮﺍﻩ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺗﺮﯾﻦ ﺑﺎﺷﯽ ﺑﺨﻮﺍﻩ ﮐﻪ ﺧﻮﺷﺒﺨﺖ ﺑﺎﺷﯽ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺍﯾﻦ ﺧﻮﺍﺳﺘﺖ ﺗﻼﺵ ﮐﻦ .. ﻫﻤﯿﻦ ﻣﻦ ﻓﮑﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭘﺴﻮﻧﺪ " ﺗﺮﯾﻦ" ﺭﻓﺘﯿﻢ، ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺍﺯ ﻣﺎ ﮔﺮﯾﺨﺖ.. ﺍﺯ 19/75 ﻟﺬﺕ ﻧﺒﺮﺩﯾﻢ ﭼﻮﻥ ﯾﮑﯽ 20 ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ.. ﺍﺯ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ ﺑﺎ ﭘﺮﺍﯾﺪ ﻟﺬﺕ ﻧﺒﺮﺩﯾﻢ ﭼﻮﻥ ﻣﺎﺷﯿﻨﺎﯼ ﻣﺪﻝ ﺑﺎﻻﺗﺮﯼ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺑﻮﺩ. ﺍﺯ ﺑﻮﺩﻥ ﮐﻨﺎﺭ ﻋﺸﻘﻤﻮﻥ ﻟﺬﺕ ﻧﺒﺮﺩﯾﻢ ﭼﻮﻥ ﻣﺪﺭﮎ ﺗﺤﺼﯿﻠﯽ ﻭ ﭘﻮﻝ ﺗﻮﯼ ﺟﯿﺒﺶ ﮐﻤﺘ...
22 اسفند 1392

روزهای آخر سال 92

عاشق حال و هوای عید بودم .انگار اصلا همه یه جور دیگه ان.همه دنبال تازگی و نو شدن هستن.وقتی شهر خودم بودم از دی ماه ذوق عید رو داشتم. دلم میخواد برم بازار و خرید کنم.از همون بازارهای درب و داغون شهر خودمون. مادرم کلی سبزه سبز کنه و آخر سر به جای اینکه بندازه تو آب ، بده مرغ ها بخورن. گاهی روزمرگی دیگران حسرت و آرزوی آدم می شه. انگار اینجا سال نو نمیشه، همه فقط دنبال جمع و جور کردن کاراشون هستن تا برن پیش خانوادهاشون.اینو دوست ندارم.کاش می شد تو خونه ما هم عید می شد.سبزه سبز می کردیم و تخم مرغ رنگ می کردیم... مهمون می اومد و مهمونی می رفتیم. اصلا اینجا انگار زمان وایستاده ، همه روزها یه شکل و یه جورن. دلم برای دور ...
21 اسفند 1392

5 ماه و نیمگی

کاملیا ، گل قشنگم دقیقا 3 روز که از دستات خیلی استفاده می کنی.تاقبل از این می شد تو بغلم باشی و کتاب بخونم با موبایل ور برم، با لبتاپ کار کنم حتی غذا بخورم .ولی درست سه روز پیش دیگه نشد چون تو دست دراز می کنی و چنگ می ندازی و هر چی که بهت نزدیک باشه میخوای بگیری.به صورت من دست می کشی و اشیاء رو تو دستات می گیری و می تونی رو اشیاء بکوبی.خیلی خنده رو شدی و هر کی تو بازار ها  و بیرون می بینتت و نازت می کنه بهش لبخند می زنی و کلا غریبگی نمی کنی و بغل همه می ری.   دیروز برای اولین بار سوپ رو به غذاهات اضافه کردم.خیلی دوست داشتی و مجبور شدم بهت زیاد بدم چون وقتی سوپ تو ظرفت تموم شد گریه می کردی و تا شب استرس داشتم نکنه اذیتت...
14 اسفند 1392
1