مادر بودن را مشق مي كنم

1

5 ماهگی

کاملیا ، گل قشنگم به سلامتی وارد ماه 6 شدی.امروز که برات می نویسم 5 ماه و 4 روزه شدی. دیروز بردمت بهداشت تا بهت قطره فلج اطفال بدن که طرح ریشه کن کردن فلج اطفال تو مناطق مرزی دوباره انجام می شه. از فرصت استفاده کردم و از خانم بهداشت خواستم که قد و وزنت رو بگیره. وزنت با 400 گرم اضافه کردن شده بود 8200 و قدت هم تغییر چندانی در ماه نداشت . که البته وقتی این اعداد رو روی نرم افزار موبایلم که نمودار قد و وزن رو میده گذاشتم خوشبختانه هنوز بالای نمودار بودی. بالاخره دیشب تصمیم گرفتم غذای کمکی رو با یه کوچولو موز -به اندازه نصف قاشق چای خوری-که با شیر رقیق شده بود شروع کنم. امروز صبح هم به پرستار گفتم همین اندازه بهت بده.ت...
28 بهمن 1392

سالگرد ازدواج

از صبح تو فکر بودم که چه برنامه ای برای شب بچینم . ظهر تو ماشین   همسر : برنامه ات برای شب چیه؟ من: وسط هفته همه دوستامون درگیر بچه ها هستن.بهتره تو خونه باشیم همسر : خوبه...... وقتی کاملیا خوابید شروع کردم ، یه ژله و پودینگ خوشمزه درست کردم گذاشتم تو یخچال.گردو ها رو گذاشتم تو آب تا نرم و خوشمزه بشه.مرغ در آوردم از یخچال و مقدمات یه پاستا با سس آلفردو رو مهیا کردم. و بی صبرانه منتظر همسر شدم. وقتی همسر اس ام اس داد که دوست دارم زودتر کارم تموم شه تا بیام خونه قند تو دلم آب شد. عصر که اومد یه سوپرایز خیلی خوب برام داشت: باورتون نمیشه صبح من تو وبلاگم دلم کفشدوزک خواسته بود و همسر برام یه دسته گل رز قرمز خریده...
28 بهمن 1392

کفشدوزک

کاملیا،گل قشنگم می دونی امروز دلم برای چی تنگه؟ یه قوطی کبریت خالی وردارم و برم تو شالیزار و چند تا کفشدوزک بگیرم و بندازم توش.......... یا تو کوچه از روی شاخه ای بلند تبریزی جیرجیرک بگیرم - چرا پس الان از جیرجیرک می ترسم؟؟؟- . .   هنوز بچه ها از این کارا می کنن؟ کاش تو بتونی و بکنی....................
26 بهمن 1392

اینم از ولنتایمون

اصلا از تولد و ولنتاین راضی نبودم. با وجودیکه شام با دوست های خوبمون رفتیم بیرون و کیک خریدیم  و جشن گرفتیم و خوش گذروندیم............یه چیزی ورای اینا میخوام آقای پدر سر حال نیست،اینو دوست ندارم...... فردا سالگرد ازدواجمون ، میخوام مدیریتش رو بدست بگیرم  و یه جشن کوچولو و صمیمی و سه تایی بگیریم تا بهمون یادآوری بشه چقدر همدیگرو دوست داریم................. کاملیا ، گل قشنگم: تو عشق مایی،ولنتاین ما، سپندارمزدگان ما ، تولد ما ، سالگرد ازدواجمون ...اصلا اونقدر جشن وجود و حضورت بزرگ و قشنگ که دیگه هیچ مراسم دیگه ای نمی تونه خودنمایی کنه............ نمی دونی چقدر دوست دارم، چقدر بهت افتخار می کنم.چقدر برات دعا م...
26 بهمن 1392

تربیت یا شخصیت

از وقتی کاملیا به دنیا آمد با پدرش قرار گذاشتیم از کلماتی که بار منفی داره استفاده نکنیم حتی برای نهی کردن از آن، (مثل دروغ و بدی و زدن و ....).خب البته کاملا هم موفق نبودیم اما سعی می کنیم. مثلا به جای اینکه دروغ خوب نیست، می تونیم بگیم کاملیا همیشه راست می گه و ....... . . . صبح کاملیا رو می دم بغل پرستارش ، اونهم با کلی انرژی بهش می گه: مامان خوب نیست بیا بغل خاله، کی کاملیا رو زده؟ (حالا باید کاملیا دنبال کسی بگرده که اون رو زده باشه) . . من!!!!!!!!!! چیزی نمی گم ، نمی خوام اول صبحی حالش گرفته بشه. اما با خودم فکر می کنم اصلا چقدر تربیت و تلاش ما می تونه موثر باشه و چقدر جامعه و دوستان.؟ فردا که بره مهد ، بره مد...
24 بهمن 1392

غذای کمکی؟؟؟؟

این روزها تمام ذهن و فکرم در مورد شروع کردن غذای کمکیه.و مرتب تو نت میچرخم و جستجو می کنم... فرنی با شیر مادر حریره با شیر مادر غذای کمکی از چند ماهگی با توجه به اینکه کاملیا اصلا دوست نداره با شیشه شیر بخوره و در واقع نمی خوره و پرستارش با قاشق بهش شیر میده،فکر می کنم شاید فرنی یا حریره بادوم رو راحت تر بخوره. دکترش اما گفت چون کاملیا وزنش خوبه و این نشون میده شیرم خوبه، بهتره تا پایان 6 ماهگی بهش فقط شیر بدم. اما من نمی تونم به راحتی قبول کنم.با توجه به اینکه می بینم در این مورد نظر دکترها کاملا با هم فرق داره. بعضی ها می گن وقتی وزن بچه دو برابر وزن تولد شد و تونست گردن بگیره می شه بهش غذا داد. هر مادر کهنه کار و تازه کاری...
19 بهمن 1392

طفلک مادرها

به خونه برگشتم کاملیا بغل پرستارش.کلی قربون صدقه اش می روم و فقط نگاهم می کنه.انگار قهر کرده. بغلش میکنم و سریع شروع  میکنم به شیر دادن.می خورد و جدی نگاهم می کند. شیرش را خورده و تو بغلم آروم نشسته و هنوز نخندیده.منم براش توضیح میدم مامان سر کار بودم ، دلم برات تنگ شده........... آقای پدر وارد می شود فقط چشماش رو گشاد می کنه و با لبخند نگاهش  میکنه. کاملیا جیغ می زنه و می خنده و دست و پا می زنه که بغلم کن بیچاره من...........چرا آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  
15 بهمن 1392

مادر بودن آدم را بهتر می‌کند

مادر بودن آدم را بهتر می‌کند. هیچ چیز در دنیا نمی‌توانست تا این حد مجبورم کند که بهتر باشم. که بهتر حرف بزنم، کمتر کار بد کنم، مهربان‌تر باشم، خوشحال‌تر باشم، سالم‌تر باشم، خوب‌تر باشم. هیچ چیز در دنیا نمی‌توانست چنین آینه شفافی جلوی رویم بگیرد که ایرادهایم را تویش ببینم و هی سعی کنم درست‌شان کنم. برگرفته از وبلاگ http://motherlydays.blogfa.com/cat-2.aspx
14 بهمن 1392

مامان بی هنر

آخه به منم می گن زن!!!!!!!!!!!!!!!! نه خیاطی نه گلدوزی نه  بافتنی نه قلاب بافی نه عروسک سازی نه گل چینی نه................... فقط درس خوندیم........اونم اینجوری،نصفه نیمه وجود دخترم باعث شده ندونستن این چیزها بیشتر خودش رو نشون بده شرمنده اممممممممممممممممممممممممممممممم چی کار کنم حالا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
12 بهمن 1392