مادر بودن را مشق مي كنم

هفته 12

لیمو ترش مامان کارای شرکت رو انجام دادم و تقریبا آزاد شدم.دیگه از فردا سر کار نمیام.به یمن وجود تو مامان از کار زیاد راحت شد.حالا با هم چند ماه استراحت می کنیم. تو همدم تنهایی هام می شی.فقط من هستم و تو و شب ها بابا به جمعمون اضافه میشه. خیلی دلم میخواد زودتر شهریور بشه و بیای بغلم. حال مامان تعریفی نیست.خیلی معدم ضعیف شده،سخت چیزی رو هضم می کنم.گاهی هم معدم خسته می شه و غذا رو پس می زنه....................... عزیزم این روزها هم میگذره و همه اینا میشه خاطره. خدایا مراقب بچه من باش.......................... ...
21 اسفند 1391

هفته11-صدای قلب با گوشی

عزیز دلکم الان اندازه یه آلو بخارایی ،شایدم بزرگتر.کوچولوی مامان حالم یه چند روزیه یه کم بهتره خدا کنه تهوع های شدید بر نگرده. دیروز رفتم دکتر.خانوم دکتر مهربون گفت بخواب تا صدای قلب بچت رو بشنویم اما مگه پیدا می شدی.استرس نداشتم مطمئن بودم هستی.شایدم یه ربع دنبالت گشت تا بالاخره پایین نافم پیدات کرد.چشمام پر اشک شد .خانوم دکتر گفت میشنوی منم با اشاره سر جواب مثبت دادم در حالی که از چشمام اشک جاری بود. خدایا کودکم رو به من ببخش...................... خاله مرجان و پسر خاله هات 23 اسفند میاین پیشمون.خیلی خوشحالم از تنهایی در میام. هر چند طفلی بابایی خیلی بهم می رسه و با وجود کار زیاد بیرون ، تو خونه هم بیشتر کارها رو انجام میده. راس...
13 اسفند 1391

هفته 10

کوچولوی نازممممممممممممممممممم کاش بدنم زودتر به هورمون های بارداری عادت کنه.گاهی کلافه میشم از بس حالم بد.انگار تمام وجودم میخواد بیاد بالا.چند هفته گذشته خیلی بهم سخت گذشت............. اما از طرفی خوشحالم. از اینکه این حال نشون میده تو رشدت خوبه و هستی. همه امیدم اینه که چند هفته دیگه تموم میشه و از بودن در کنار هم بیشتر لذت میبریم. طفلکی بابا همه با وجود اینکه کارش خیلی زیاد اما وقتی میاد خونه تمام کارا رو انجام میده.خیلی دوستت داره.شکمم رو میبوسه و نازت می کنه. نمی دونم چرا همش حس می کنم پسری....یه حس قوی دوستت دارم  
9 اسفند 1391
1