مادر بودن را مشق مي كنم
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 11 آذر 1395 توسط نیلی |

اینک این منم زنی در انتظار پرورش یه فرزند دیگر.با تمام دلهره ها و تشویش ها و آرزوها و رویاهایی که باید به دست فراموشی سپرده شود و تنها چیزی که می ماند مادر است و مادر است و مادر...............

موضوع :

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 4 آذر 1395 توسط نیلی |

گردوی کوچولوی نازم

هفته پیش اولین مسافرتی بود که همراهی مون می کردی.و تمام مسیر با قلقلک های تو من بالا آوردم و عق زدم و خدا خدا کردم.باید می رفتیم .8 ماه بود آقاجون و ننه جون رو ندیده بودیم و چون عید دیگه برامون مقدور نبود بریم.باید می رفتیم.

کاملیا که حسابی بهش خوش گذشت از صبخح تا شب تو حیاط اقاجون دوید و با دختر عمه و پسرعمه بازی کرد و بازی کرد و کلی ویتامین دی جذب کرد.بابا هم سرش گرم بود و دایم در حال جیم شدن و به قول کاملیا فرار کردن.اما من بالا میاوردم و گیج بودم و می خوابیدم و .....

گردوی نازم امیدوارم خوب باشی....ترشی می خورم ترشی میخورم ترشی می خورم

موضوع :

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 آبان 1395 توسط نیلی |

دیروز اولین سونو رفتم.در حالی که همسر مهربان بالای سرم بود.و کاملیا دور تخت می چرخید و بازیگوشی می کرد.یه دفعه صدام کرد .مامانی...نگاهش کردم دیدیم سرش رو به زور بالا کشیده تا بهم لبخند بزنه.منم خندم گرفت.شکم تکون خورد و دکتر گفت خانوم تکون نخور....1 سانت و سه میل،7 هفته و سه روز و خدا رو شکر همه چی اکی....یه فندق کوچولو بودی.دست کاملیا رو گرفتم وشروع کرد به سوال کردن مامان آمپول زدی؟درد داشت؟نه مامان جون امپول نبود معاینه بود.درد نداشت....

روزهای شیرینی در انتظار ماست.به زودی دستان تو در دستان من است و من افتخار مادر شدن تو را پیدا می کنم.

موضوع : فرزند دوم

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 13 آبان 1395 توسط نیلی |

انگار حالم از زمان بارداری کاملیا بهتره.ذایقه ام هم فرق داره....البته هنوز کمی زود، امیدوارم همین جوری بمونم و بدتر نشم................

موضوع :

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 29 مهر 1395 توسط نیلی |

می آیی

آهسته

بدون اینکه انتظارت رو کشیده باشم

حتی آماده نیستم

ولی شور و شعفی تمام وجودم روو فرا گرفته

و فقط از خدا قوت و صبر می خوام

موضوع : فرزند دوم

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 19 مهر 1395 توسط نیلی |

خلاصه و مفید

آبله مرغون آمد و دونه زد و رفت

موضوع :

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 29 شهريور 1395 توسط نیلی |

موضوع :

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 21 شهريور 1395 توسط نیلی |

کاملیا گل قشنگم

ناراحتی و دلخوری وقتی پیش میاد که از یکی توقع داری،روش حساب خاصی باز کردی،بعد میبینی اونقدر که تو بهش اهمیت میدی و براش انرژی می ذاری اون برات انرژی نمی ذاره.به خواسته هات توجه نمی کنه

بعد فقط به یه نتیجه ی رسی

برای  انکه از کسی ناراحت نشی،برای اینکه دلت نشکنه،از هیچ کس توقعی نداشته باش.

ما فقط مسیول رفتارهای خودمون هستیم و نمی تونیم رفتارهای دیگران رو پیش بینی کنیم.

اگر دوستی می کنی،محبت می کنی،بی توقع باش تا خودت راحت تر باشی.

ضمن اینکه سعی کن آدم ها رو اشتباه نگیری همه ارزش مهر و محبت و دوستی رو ندارن عزیزم

موضوع : سال سوم زندگی

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 21 شهريور 1395 توسط نیلی |

کاملیا گل قشنگم

31 شهریور رفتیم شمال و 10 شهریور برگشتیم.

امروز 21 شهریور و چهار روز دیگه تولد تو دختر مهربون و شیرین زبون و بازیگوش من.امسال برات خیلی برنامه دارم.امیدوارم همونی بشه که من دلم می خواد.

از امروز کاراش رو شروع می کنم.

خیلی کار دارم و ایده و طرح

توکل به خدا ببینیم چطور میشه

امیدوارم بهت خوش بگذره

موضوع : سال سوم زندگی

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 31 تير 1395 توسط نیلی |

بالاخره ام قورباغه مون رو قورت دادیم و تصمیم نهایی رو گرفتیم و جا به جا شدیم.

بهتره اصلا از اول شروع کنم.

سال 87 که ما زندگی مون رو شروع کردیم و سرنوشت جزیره کیش رو برامون انتخاب کرد(خودمون انتخاب نکردیم) بخت با ما یار بود و خدا کمک کرد و تو خونه ای متعلق به شرکت بود و مبلمان مختصری داشت زندگی مون رو شروع کردیم.همون سال اول کمی از کمی و کسری ها رو خریدیم و کم کم وسایل خودمون رو با وسایل شرکت جایگزین کردیم.اما از اونجاییکه که همه این وسایل با فاصله زمانی خریده شده بود هیچ سنخیتی با هم نداشت و همیشه از دیدن خونه های مرتب و جهیزیه های دیگران غبطه می خوردم (انکار نمی کنم) تصمیم گرفتیم همه چی رو از نو شروع کنیم مخصوصا اینکه از لحاظ مالی دیگه توان اش رو داشتیم.

خود خونه هم دیگه برامون کوچیک بود و دلم خونه بزرگ تر و دلبازتر می خواست.

حالا یه میانبر بزنم به سبک زندگی مردم جزیره کیش که جالب بگم اکثریت قریب به اتفاق خیلی خلاصه و سبک زندگی می کنند تو خونه های کوچیک.جوری که هر لحظه اراده کردن که برگردن به سرزمین اصلی وسایل جلوی دست و بالشون رو نگیره.که من این سبک زندگی رو اصلا نمی پسندم چون می بینم خیلی ها جوونی شون اینجا تموم میشه با همون زندگی ای که اصلا ازش لذت نمی برن.

دیگه تصمیمم رو گرفتم.اینجا خونه من ،روزهای من و عمرم اینجا داره به سرعت می گذره.دخترم داره بزرگ میشه.

باید یه فکر اساسی کرد و  این بود که از اول سال 95 رفتیم دنبال خونه و شاید بیش از 50 تا خونه دیدیم.فاکتورهای مهمی داشتم.یکی اش اینکه حتما تو شهرک صدف باشه.کابینت هاش زیاد باشه ،هر دو تا خواب کمد داشته باشه.دو تا سرویس داشته باشه.پر نور باشه.هال اش بزرگ باشه  و تمیز باشه....

و بالاخره خونه دلخواهون رو پیدا کردیم . تو همین مدتی که دنبال خونه بودیم کل مبلمان فروشی های جزیره رو بیش از 10 بار گشتم. سایت های که فروش اینترنتی داشتن و ...و بالاخره مبلمان مورد علاقه ام که وجود کاملیا تو انتخاب رنگ و مدل اش خیلی تاثیر داشت.

بالاخره جا به جا شدیم و من دکوراسیون خونه رو عوض کردم.

جا به جایی و اسباب کشی سخت تر از اونی بود که من فکر می کردم . هنوز هم کاملا جا به جا نشدیم اما خیلی حس خوبی دارم.تو خونه جدید راحتم و خوشحالم از اینکه جزیره کیش رو خونه خودم انتخاب کردم.

موضوع : سال سوم زندگی

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد
درباره وبلاگ

كامليا ،‌گل قشنگم 24 شهريور 1392 ساعت 9:30 صبح روز يكشنبه قدم به زندگي ما گذاشت و زندگي ما رو با حضورش درخشان كرد.

RSS

آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار
افراد آنلاین : 12 نفر
بازديدهاي امروز : 1554 نفر
بازديدهاي ديروز : 2391 نفر
بازدید هفته قبل : 14521 نفر
كل بازديدها : 739549 نفر

POWERED BY
NiniWeblog.com
.