مادر بودن را مشق مي كنم
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 31 تير 1395 توسط نیلی |

بالاخره ام قورباغه مون رو قورت دادیم و تصمیم نهایی رو گرفتیم و جا به جا شدیم.

بهتره اصلا از اول شروع کنم.

سال 87 که ما زندگی مون رو شروع کردیم و سرنوشت جزیره کیش رو برامون انتخاب کرد(خودمون انتخاب نکردیم) بخت با ما یار بود و خدا کمک کرد و تو خونه ای متعلق به شرکت بود و مبلمان مختصری داشت زندگی مون رو شروع کردیم.همون سال اول کمی از کمی و کسری ها رو خریدیم و کم کم وسایل خودمون رو با وسایل شرکت جایگزین کردیم.اما از اونجاییکه که همه این وسایل با فاصله زمانی خریده شده بود هیچ سنخیتی با هم نداشت و همیشه از دیدن خونه های مرتب و جهیزیه های دیگران غبطه می خوردم (انکار نمی کنم) تصمیم گرفتیم همه چی رو از نو شروع کنیم مخصوصا اینکه از لحاظ مالی دیگه توان اش رو داشتیم.

خود خونه هم دیگه برامون کوچیک بود و دلم خونه بزرگ تر و دلبازتر می خواست.

حالا یه میانبر بزنم به سبک زندگی مردم جزیره کیش که جالب بگم اکثریت قریب به اتفاق خیلی خلاصه و سبک زندگی می کنند تو خونه های کوچیک.جوری که هر لحظه اراده کردن که برگردن به سرزمین اصلی وسایل جلوی دست و بالشون رو نگیره.که من این سبک زندگی رو اصلا نمی پسندم چون می بینم خیلی ها جوونی شون اینجا تموم میشه با همون زندگی ای که اصلا ازش لذت نمی برن.

دیگه تصمیمم رو گرفتم.اینجا خونه من ،روزهای من و عمرم اینجا داره به سرعت می گذره.دخترم داره بزرگ میشه.

باید یه فکر اساسی کرد و  این بود که از اول سال 95 رفتیم دنبال خونه و شاید بیش از 50 تا خونه دیدیم.فاکتورهای مهمی داشتم.یکی اش اینکه حتما تو شهرک صدف باشه.کابینت هاش زیاد باشه ،هر دو تا خواب کمد داشته باشه.دو تا سرویس داشته باشه.پر نور باشه.هال اش بزرگ باشه  و تمیز باشه....

و بالاخره خونه دلخواهون رو پیدا کردیم . تو همین مدتی که دنبال خونه بودیم کل مبلمان فروشی های جزیره رو بیش از 10 بار گشتم. سایت های که فروش اینترنتی داشتن و ...و بالاخره مبلمان مورد علاقه ام که وجود کاملیا تو انتخاب رنگ و مدل اش خیلی تاثیر داشت.

بالاخره جا به جا شدیم و من دکوراسیون خونه رو عوض کردم.

جا به جایی و اسباب کشی سخت تر از اونی بود که من فکر می کردم . هنوز هم کاملا جا به جا نشدیم اما خیلی حس خوبی دارم.تو خونه جدید راحتم و خوشحالم از اینکه جزیره کیش رو خونه خودم انتخاب کردم.

موضوع : سال سوم زندگی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 31 خرداد 1395 توسط نیلی |

روزها می گذره و تو بزرگ و بزرگ تر میشی و حرف هات برام عجیب تر.به خودم می گم این همون دختر کوچولوی من که حتی نمی تونست درست شیر بخوره ، حتی نمی تونست یه تکون کوچیک به خودش بده.حالا وقتایی که میرم تو اتاق ات سریع دنبالم میای و می گی مامان چرا رفت تو اتاقم؟چرا اجازه نگرفتی؟لباس هات رو تو ماشین می بینی می گی مامان چرا اجازه نگرفتی از من و لباس هام و گذاشتی تو ماشین.مامان چرا کلیپس من رو چرا زدی.

کلا این مقوله حریم خصوصی و اجازه برات خیلی مهم که البته آموزش های من نتیجه عکس داده.همیشه ازت خواستم وقتی به وسایل دوستات دست می زنی باید اجازه بگیری .وقتی وارد اتاق مامان و بابا می شی باید اجازه بگیری و ....

حالا تمام اون ها دونه دونه تحویل خودم میدی.وقتی اشتباهی می کنم و می گم ببخشید مامان حواسم نبود.می گی باید حواست رو جمع کنی.

وقتی باهات شوخی می کنم و خوشت نمیاد و می گم مامان شوخی بود.می گی شوخی خوبی نبود.شوخی نباید کسی رو ناراحت کنه

نمی دونم من تو رو تربیت می کنم یا تو من رو.

عشق کوچولوی من من رو ببخش کم برات می نویسم.

کلی حرف و ایده تو ذهنم برای نوشتن.اما وقت و تمرکزش پیش نماید.

موضوع : سال سوم زندگی

نوشته شده در تاريخ شنبه 18 ارديبهشت 1395 توسط نیلی |

موضوع :

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 6 ارديبهشت 1395 توسط نیلی |

نمی دونم من مادر بی خیالی هستم یا برخی از مادرها خیلی حساس

وقتی تو پارک می بینم مادری یه کاسه پلو و خورشت سرد و ماسیده دستشون و به بچه طفل معصوم حین بازی و بدو بدو غذا می دن و التماس می کنن همین یه قاشق تموم ولی بازم دنبالش می دوان و می گن آفرین این یکی رو هم بخور........طقل معصوم مثل زهرمار این غذای ماسیده که جلوی گربه بریزی رو نمی خوره با زحمت و به عشق بازی قورتش می ده.آخه مادر عزیز شما خودت وقتی میدویی می تونی غذا بخوری .یه کمی فکر دستگاه گوارش اون کودک دلبندت باش.فکر معده اش،حس غذا زدگی که ممکن یه عمر درگیرش کنه و ....

شاید هم فکر کنید حتا بچه بد غذاست و مادر بیچاره مجبوره.اما من اینجوری فکر نمی کنم چون از ظاهر هر بچه ای میشه فهمید که آیا می خوره یا نه.هرچند اینجور بچه ها کم کم دچار بی اشتهایی بیمارگونه می شن و ...

به خدا بچتون از گشنگی نمیمیره .به خدا نیاز نیست اون بچه اندازه شما غذا بخوره.شاید یه روز یه تیکه نون ان رو راضی تر کنه.یه روز یه قاشق پلو.یه روز یه سیب....

 

موضوع : سال سوم زندگی

نوشته شده در تاريخ شنبه 4 ارديبهشت 1395 توسط نیلی |

تیکه کلام این روزهای گلم

 

من کوچولو بودممممممممممممممممممممممم .......................

موضوع :

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 توسط نیلی |

صداش رو براي من بلند مي كنه:چرا دمپايي من رو گذاشتي اينجا؟؟؟؟

نگاهش مي كنم،نگاهش كه معناي ناراحتي و غم و كمي خشم مي ده

نگاهم مي كنه،پشيمون ميشه و مي گه:هيچ چي نشده ،هيچ چي نشده پسرم.

موضوع :

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 ارديبهشت 1395 توسط نیلی |

 

آهاي خانم هايي كه خونه تون از تميزي برق مي زنه

كابينت هاتون مرتب،كمدها تون مرتب.رو ميز تي وي خاك ننشسته،آينه خونه تون تميز و برق ميزنه،كف خونه تون پر از اسباب بازي نيست،سينك و گازتون برق مي زنه و ...

من عاشق همين خونه شلفته و ريخت و پاش خودمم،حرفي دارين؟!!!!!

(صرفا جهت خنك شدن دل خودم)

 

 

 

 

موضوع :

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 26 فروردين 1395 توسط نیلی |

کاملیا .گل قشنگم

روزها و ماهها می گذره و تو روز به روز بزرگ تر و عاقل تر می شی.از آغوش گرمت و بوسه های آبدارت لذت می برم.

بعد از سفر نوروزی حرف زدنت هم خیلی خوب راه افتاد.اما هنوز بعضی کلمات رو خیلی جالب و ناز ادا می کنی.عشق بله گفتن ها و باشه گفتن هات هستم.

این روزها خیلی خسته ام.نمی دونم چطور شد که فکر بچه دوم با اون همه شوق و ذوقی که داشتم از سرم پرید.

به خودم می گم به جای یه مادر خسته و عصبی و کلافه برای دو فرزند بهتر یه مادر بهتر برای تو باشم.

شاید هم به خاطر سن و سالم.کاش می شد تو زودتر به دنیا اومدی.زودتر ازدواج می کردم.الان 35 سالمغمناک

اصلا انگار جند سال از زندگی عقبم.

نمی دونم چند سال دیگه که بزرگ شدی از خوندن نوشته های من چه حسی بهت دست می ده.اما این دو بدون من تو این تنهایی و غریبی توان بزرگ کردن دو بچه رو نداشتم.نمیتونم هم از کارم دست بکشم و بشینم خونه و فقط به شما برسم.من آدمی نیستم که بتونم تو خونه بمونم.فکر سرکلاژ و ویار و استراحت  و زایمان و ...با وجود تو و حضور تو می کنم می بینم همه چی خیلی سخت تر از دفعه قبل.شاید یه روزی از اینکه خواهر یا برادری نداری من رو بازخواست کنی ، شایدم نه.شاید درک حال این روزهای من برای تو قابل درک نباشه و شایدم باشه.

اما این روزها خیلی خسته ام.تمام تلاشم رو می کنم تا بتونم مادر خوبی برای تو باشم اما بازم یه وقتایی عصبی می شم.دعوات می کنم.و بعد پشیمون می شم.

عزیر دلم تو با شیرین زبونی هات تمام  خستگی هام رو از تنم می بری.در آغوش ات می گیرم و  همدیگرو سفت بغل می کینم.برام حرف می زنی ، گاهی لجبازی می کنی.مثلا بهت می گم شکلات نخور دندونت درد می گیره می گی اشکال نداره می خوام دندونم درد بگیره.می گم چیپس نخور چاق می شی می گی می خوام چاق بشم مثل خانم زارع بعد هم لپ ات پر هوا می کنی می گی اینجوری و ....

 

موضوع : سال سوم زندگی

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 2 فروردين 1395 توسط نیلی |

موضوع :

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 26 بهمن 1394 توسط نیلی |

تو دانشگاهی که مقطع کاردانی رو می خوندم پر بود از شبدر .شنیده بودم اگه کسی شبدر چهار پر رو پیدا کنه و باهاش آرزو کنه برآورده میشه.تمام مدتی تحصیلم وقتی کلاسامون تموم می شد ،تو مسیر دانشکده تا خوابگاه دنبال شبدر چهار پر بودم.

و بالاخره یه روز پیداش کردم.روزهای خوبی نبود.خیلی تنها بودم.از خدا خواستم مردی رو قوی و محکم و مهربان که در کنارش احساس امنیت و آرامش کنم.

و وقتی وارد دوره کارشناسی شدم عشقم رو پیدا کردم و  بعد چند سال با هم ازدواج کردیم.

امروز هفت سال از ازدواجمون می گذره و من مثل روز اول و حتی بیشتر دوستش دارم و بهش عشق می ورزم.تو تمام این سال ها کنارم بود و من با بودنش احساس امنیت و آرامش می کردم.

اما حالا که بزرگتر شدم و عاقل تر می دونم اون شبدر چهارپر رو هم خدا فرستاده بود چون می دونست چقدر بهش احتیاج دارم.به چیزی که باهاش دعا کنم.همیشه نیازی نیست که شبدر چهارپر باشه. برای دعا کردن یه سجاده پر از گل های یاس سفید هم کافیه و  دو دست خالی که رو به آسمان بلند شده.

 

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D8%A8%D8%AF%D8%B1_%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%DA%AF

موضوع : برای خودم

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 21 صفحه بعد
درباره وبلاگ

كامليا ،‌گل قشنگم 24 شهريور 1392 ساعت 9:30 صبح روز يكشنبه قدم به زندگي ما گذاشت و زندگي ما رو با حضورش درخشان كرد.

RSS

آخرين مطالب
آرشيو
موضوعات
پيوند ها
پيوندهاي روزانه
آمار
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 286 نفر
بازديدهاي ديروز : 1267 نفر
بازدید هفته قبل : 6915 نفر
كل بازديدها : 526291 نفر

POWERED BY
NiniWeblog.com
.