مادر بودن را مشق مي كنم

در آستانه٣٨سالگي

اينك من هستم زني در آستانه٣٨سالگي،با هزاران زخم،هزار شور،هزاران آرزو و رويا ،نگران كارهاي نيمه تمام،روياهاي نرسيده،كتاب هاي نخوانده،راههاي نرفته،فكرهاي به ثمر ننشسته... مادر دو فرزند سالم و مهربان و باهوش،همسر مردي برازنده ،بانوي يك خانه پرمهر. اينك اين منم در آستانه ٣٨سالگي،و سرشار از شوق تجربه هاي جديد در خلسه ٣٧سال گذشته،كودكي و نوجواني و جواني و اينك شايد ميانسالي. با غرور مادرم،همسرم،مهندسم،دخترم،خواهرم و باهوش و با استعداد ،صادق و رك و لجباز شايد ٣٨سالگي ساعت٤عصر باشد كه به نظر مي آيد براي شروع هر كاري دير است و براي خوابيدن زود. اما من با شوق به جلو مي روم و از روياهايم چشم نمي پوشم و كوله پشتي سفرم را به زودي خواهم بردا...
16 بهمن 1396

نيمه بهمن ٩٦،فرشته هاي من

كيامهر تقريبا يه هفته است كه با سرعت سينه خير ميره و اغلب از زير ميزناهارخوري يا مبل سر در مياره .از وقتي سينه خيز ميره از شدت بغلي بودنش يه كوچولو كم شده،اما آب دهنش به شدت سرازير و براي دندون اش خيلي كلافه است و بد قلقي مي كنه.جالب كه به كامران خيلي خيلي علاقه مند و وقتي از سر كار مياد تا بغل اش نكنه گريه مي كنه و آروم نمي گيره... و اما گل قشنگم كامليا كه روز به روز شيرين زبون تَر و عاقل تَر ميشه و البته يه روزهايي در حد ديوونه شدن اذيتم مي كنه...مدتي كوتاه كه به شدت به نقاشي علاقه مند شده و همش در حال نقاشي كشيدن.كلاس موسيقي شون هم به جاهايي خوبي رسيده.با كيامهر رابطه خوبي داره.والبته سر به سرش مي ذاره.
14 بهمن 1396

روياي اين روزهاي من

روياي من اينكه كه طراح لباس بشم و برند خودم رو داشته باشم...لباس هاي اسلامي و پوشيده با الهام از طرح هاي سنتي و طبيعت
8 بهمن 1396

روز زايمان پارت سوم

بالاخره من رو آوردن بخش.و ساعت ملاقات نزديك بود...لحظه ورود كامليا و اينكه با ديدن من تو اون لباس و اون وضع اصلا براش عجيب نبود.چون يك ماه پيش وقتي مامان دوستش زايمان كرده بود رفته بوديم ملاقات و با اين پروسه آشنا بود.فقط مي پرسيد كيامهر كو...كيامهر رو كه ديد اومد پيش من.پرسيد مامان ديگه ني ني تو شكم ات نداري؟ديگه كيامهر توش غرغر نمي كنه. روز زايمان،پارت سوم
8 بهمن 1396

دلم برف مي خواد

ﺗﻮ ﭼﺸﺎم اﺷﻜﻲ ﻧﻤﻮﻧﺪه ﺗﻮ دﻟـﻢ ﺣـﺮﻓـﻲ ﻧﺪارم دﻳﮕﻪ وﻗـﺖ رﻓﺘﻨﻪ ﺳﻔﺮ دور و درازه اﻧـﺘـﻈﺎر روز ﺑـﺮﻓـﻲ ﺗﻮ دﻟﻢ داغ زده ﺳﺮﻣﺎ اﻧـﺘـﻈﺎر آﻓﺘﺎب ﮔﺮم ﺗﻮ دﻟﻢ ﻳـﺦ زده اﻣﺎ ﺑﺮف و ﺑﻮران ، اﺑﺮ و ﺑﺎرون ﭼـﻴﻜﻪ ﭼـﻴﻜﻪ ﺗﻮی ناودون روز اﺑﺮی، روز ﺳﺮﻣﺎ اﻧـﺘـﻈﺎر روز ﺑـﺮﻓـﻲ ﺗﻮ دﻟﻢ ﺣﺮﻓﻲ ﻧﺪارم ﺑﻠﻜﻪ اﻳﻦ درد ﺳﺮاﺑﻪ ﻧﻤـﻴﺪوﻧـﻢ ﭼـﺮا ﮔﺎﻫﻲ ﻣﺜﻞ اﺷﻜﻬﺎی ﺗﻮ ﺧﻮاﺑﻪ اﻧـﺘـﻈﺎر روز ﺑـﺮﻓـﻲ ﺗﻮ دﻟﻢ داغ زده ﺳﺮﻣﺎ اﻧـﺘـﻈﺎر آﻓﺘﺎب ﮔﺮم ﺗﻮ دﻟﻢ ﻳـﺦ زده اﻣﺎ ﺑﺮف و ﺑﻮران ، اﺑﺮ و ﺑﺎرون ﭼـﻴﻜﻪ ﭼـﻴﻜﻪ ﺗﻮی ﻧﺎودون روز اﺑﺮی، روز ﺳﺮﻣﺎ اﻧـﺘـﻈﺎر روز ﺑـﺮﻓـﻲ دلم برف مي خواد يكنواختي هواي اينجا گاهي خسته ام مي كنه...
6 بهمن 1396

مامان خياط مي شود

كيامهر دنيا اومد وسوسه خياطي و خياط شدن به سرم افتاد...براي همه مسخره بود،دو تا بچه كوچيك و شهر غريب و ...ولي دل رو زدم به دريا و از اول آذر شروع كردم...و حالا مي تونم بدوزم براي خودم براي كامليا هيچ وقت براي يادگيري دير نيست،و هميشه براي كاري كه دوست دارين وقت هست حتي اگه قرار باشه تا ٣صبح بيدار باشي تا پيراهن مامان ات رو تموم كني تا براش بفرستي ️...
5 بهمن 1396

چند تاريخ براي كيامهرم

چند تاريخ براي كيامهر تا يادم نرفته شب يلدا تازه آقا تونست وارو بشه (٦ماه و ٦روز) آخر ماه ٦مي تونه بشينه اما ميفته ١١روزگي نافش افتاد اولين پي پي بعد زايمانش آخر شب بود و البته تيكه تيكه اومد (مثل كامليا يه دفعه اَي نبود)
24 دی 1396

خاطره زايمان ،پارت دوم

بالاخره ساعت ١٢منو آماده كردن و بودن اتاق عمل.همون خداحافظي سوزناك با همسر و خواهر ...تو اتاق عمل روي ميز ناراحت عمل نشسته بودم و دكترم نيومده بود.از كمر درد داشتم مي مردم ...اصلا نمي تونستم بدون تكيه گاه بشينم .خلاصه دكتر اومد و بي حسي نخاعي تزريق شد.آخيش راحت شدم...كمر دردم رو ديگه حس نمي كردم .اون حس بي دردي خيلي خوب بود..همون كش و قوس ها و همون تكون ها براي بيرون آوردن كيامهرم...برام تكرار لحظات فارغ شدن كامليا بود و صداي گريه و سريع آوردن ات روي سينه من ....عزيز دلمممممم چقدر كوچيكي تو آخه عزيزم. و گريه و اشك مي ديدم كه ماما با چه احساس مسئوليتي در حال جمع كردن خون بند ناف... تو همون اتاق احيا كيف كيامهر رو باز كردن براي اينكه لباس ...
10 دی 1396

ساعت سه شب

ساعت ٣شب،دختر اومد تو اتاق و از پدر خواهش كرد كه بره پيش اش بخوابه ،پدر قبول كرده والآن صداي گريه اش مياد كه برم پيش ماماني بخوابم ...پسر هم امشب كمي تب داره و بد خواب شده و روي پامه و در حال غر زدن اينم از سختي هاش....
2 دی 1396