كامليا،گل قشنگمكامليا،گل قشنگم، تا این لحظه 5 سال و 10 ماه و 2 روز سن دارد

مادر بودن را مشق مي كنم

مهارت هاي دو سالگي كيامهر جانم

پیش نمایش مطلب شما : آليا،آليلا....كامليا هوا....هواپيما وقتي بغل مي خواد دستاش رو دراز مي كنه و مي گه عزيزم دَدَرناك....خطرناك صداي حيوانات صداي زور مي تونه تقليد كنه آبادا...آبنيات دِدادِ....دوباره پِقاقا....پرتقال تمامي حيوانات و پرنده ها و حشرات رو تو دو سالگي به تفكيك مي شناسي مثلا عِقاب،لك لك،كركس،كلاغ، سوسك و بيزبيز و پشه و مگس و ليدي باگ و كرم شير و رؤباه و گرگ و آهو و گوزن و فيل و زرافه و گاو و ببعي و جوجو و ... كشتي و قايق و هوا(هواپيما) عاشق هواپيما هستي از هر نوع اش بسيار زودرنجي بيشتر بابايي هستي تا ماماني اشتهات خوبه ماشالله به كشك علاقه داري ميوه ها رو به تفكيك مي ...
22 تير 1398

اندر مصائب مادري

ساعت ٥ صبح يكساعت بيدارم كامليا احساس سوزش ادراري داره نمي دونم دوباره سنگ داره دفع مي كنه يا چيز ديگه اَي خسته و داغون
21 تير 1398

عصباني ام

بعضي وقت ها واقعا احساس خستگي و تنهايي مي كنم.از خودم عصباني هستم از وابستگي هاي يكطرفه ام دلم مي خواد به زمين و زمان فحش بدم اينم تعطيلات ما اينم از همسر ما اينجا است كه فاصله هاي فرهنگي خودش رو نشون ميده يه مشت مرده پرست خرافاتي يعني همه مون زندگي مون رو تعطيل كنيم كه آقاجون فوت شده اصلا عصباني ام ✍️ تایید و ثبت مطلب
4 فروردين 1398

خداحافظ آقاجون

الان كه در حال نوشتن هستم روي تخت خونه آقاجون دراز كشيدم و متاسفانه براي اولين بار بايد بگم آقاجون مرحوم پدربزرگ پدري كامليا ر كيامهر به رحمت خدا رفت.درست بيست و پنج روز قبل از عيد.خيلي روزهاي سختي رو گذرونديم و داريم مي گذرونيم.همسر خيلي روحيه داغوني داره و خانواده اش اصلا صبر و تحمل ندارن.نمي تونم واكنش شون رو بپذيرم .خب بنده خدا درست كه مرگ شون ناگهاني بود ولي خب هفتاد سال از عمرشون مي گذشت .چرا بايد اينهمه بي قراري كنن.مگه مرگ حق نيست.مگه نه اينكه اين سفري كه هممون بايد بريم .اينهمه اعتقاد مذهبي و دعا و نمازشون الان كجا رفته.....خيلي اين روزها خسته ام.همش گريه و زاري و ....البته بخشي اش هم مسائل فرهنگي شون.كلا جنوبي ها خيلي تو عزا مي مون...
3 فروردين 1398

دلتنگي يعني حال من

دلتنگي يعني حال من،يعني هر روز صبح بي دليل پروازها رو چك كردن،يعني هر روز هواشناسي رو پيگيري كردن در انتظار باران...دلتنگي يعني حال من...از پاييز بدون ديدن خزان و رگبار و جنگل زيبا گذشته،داغ سرما و برف بر دلش مانده ،جنبش طبيعت و بهار و شكوفه ها رو سال ها نديده مادرم پير شد،پدرم پير شد بچه ها بزرگ شدن و من عمرم رو تو اين جزيره تكرار گذروندم به ازاي چيزهايي كه به دست آوردم خيلي چيزها رو از دست دادم و حالا در آستانه ٣٨سالگي به خودم مي گم ارزشش رو داشت؟! اينهمه سال تنهايي و غريبي اينهمه سال تكرار و تكرار اينهمه سال حسرت باران دلتنگمممممممم خيلي دلتنگمممممممم
9 بهمن 1397

کاملیا -5 سال 4 ماه

کاملیا گل قشنگم این روزها چالشم با تو بیشتر.به شدت برای پذیرفتن حرفام مقاومت می کنی.کلاس فلوت رو تازه شروع کردی.اسکیت ات واقعا خوب شده و کلاس ژیمناستیک رو هم میری.کمی تپل شدی که نگرانم می کنه.با وجودیکه شب زود می خوابی صبح ها به سختی بیدار میشی و تا آماده بشی دق میدی.دختر فوق العاده اجتماعی هستی.با همه ارتباط می گیری.معلم ات از مهارت های دست ورزی و اجتماعی ات خیلی راضیه. سعی می کنم عصبانی نشم ولی همشه موفق نیستم امیدوارم بتونم مادر بهتری برات باشم ولی این رو بدون تو زندگی من هستی و من بهت افتخار می کنم
7 بهمن 1397

پایان 18 ماهگی

کیامهرم.شاه مهربان من 18 ماهگی به پایان رسیده و  تو می تونی کلماتی مثل بابا و مامان و الیلا(کاملیا) و آب و آقا و دنی و نی نی  رو بیان کنی حیوانات رو می شناسی  چشم و گوش و زبون و دندون و شکم و مو و بینی و دست و پا رو می شناسی به حیوانات مخصوصا سگ و گربه خیلی علاقه داری وابسته به پدر و مادر هستی زود ارتباط نمی گیری قبل از واکسن 18 ماهگی گوش ات به شدت عفونت کرد و 10 روز آنتی بیوتیک گرفتی حتی ممکن بود بستری بشی اشتهات تقریبا خوبه خودت می تونی با قاشق غذا رو تو دهنت بذاری. به فوتبال به شدت علاقه نشون میدی و شوت های دقیق و محکمی می زنی هنوزم بغلی هستی اخم می کنی برای ناز کردن به  بالا نگاه...
7 بهمن 1397

براي خودم

هر روز وقتي پشت سيستم مي شينم اولين سايتي كه باز مي كنم ،سايت بليط هاي هواپيماست...مي خوام ببينم از كيش به همه جا قيمت بليط چند؟؟؟ميشه يه چند روزي از اينهمه تكرار فرار كرد...بعضي وقت ها هم ميشه كه واقعا قيمت ها خوبه.ولي همسر هيچ وقت وقت آزاد نداره.ديگه به اين تنهايي و غريبي خو گرفتم انگار...حتي به عيد فكر مي كنم حس رفتن ندارم.به اين گوشه دنج و امن عادت كردم.مثل يه پرنده اَي كه به قفس اش عادت كرده.فرقي نداره وقتي ندوني و نبيني ...غصه ات مي گيره وقتي مي دوني و مي بيني...پرنده هاي قفسي عادت دارن به بي كسي اين روزها آهنگ هاي سياوش و ابي و معين رو گوش مي دم.منو ميبره به حال و هواي روزهايي كه مثل يه پرنده آزاد بودم.دغدغه هام فرق داشت پشت قاب...
27 دی 1397